<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سمفونی مردگان</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/</link>
<description>خزعبلات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 31 May 2008 06:00:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;من درد بوده ام همه ، من درد بوده ام &lt;BR&gt;گفتي پوست واره اي استوار به دردي چونان طبل خالي و فريادگر &lt;BR&gt;درون مرا که خراشيد تام تام از درد بي اَنبارد و هراندامم از شکنجه فُسفُرين درد مشخص بود &lt;BR&gt;در تمامت بيداري خويش هر نِماد و نُمودي را با احساس عميق درد دريافتم &lt;BR&gt;عشق آمد و دردم از جان گريخت خود برآن دم که به خواب مي رفتم&lt;BR&gt;آغاز از پايان آغاز شد&lt;BR&gt;تقدير من است اينهمه يا سرنوشت توست يا لعنتي ست جاودانه که اين فروکش درد خود انگيزه دردي ديگر بود &lt;BR&gt;که هنگامي به آزادي عشق اعتراف مي کردي که جنازه محبوس را از زندان مي بردند &lt;BR&gt;نگاه کن اي&lt;BR&gt;نگاه کن اي چگونه فرياد خشم من از نگاهم شعله مي کشد چُنان که پنداري تنديسي عظيم با ريه هاي پولادين خويش نفس مي کشد&lt;BR&gt;از کجا آمده اي که مي بايد اکنونت را اينچُنين به دردي تاريک کننده غرقه کني؟ &lt;BR&gt;از کجا آمده اي!؟&lt;BR&gt;و ملال در من جمع مي آيد و کينه اي دم افزون به شمار حلقه هاي زنجيرم چون آبها راکد و تيره که در ماندآبي.&lt;BR&gt;ا.بامداد&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    &lt;BR&gt;ترشحات ذهني پديده درد به کمک بامداد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;من دَرد بوده ام هَمه ، من دَرد بوده ام&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باد شديد کولر مستقيم بهم مي خوره احساس مي کنم دارم خُشک ميشم .&lt;BR&gt;تک تک اعضاي بدنم به صدا دراومدند ، چيزي نمي گم فقط فکر مي کنم و موسيقي گوش مي دم.&lt;BR&gt;: اه اين دستگاه احمقانه هم که همش باطريش تموم ميشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به يک خودکشي باشکوه دعوت شده يا براي تماشا يا براي همکاري!؟.........&lt;BR&gt;نمي دونم چي کار کنم ؟ وقتي همه چيز مثل هميشه بده باز هم يه چيزي هست که تورو به زندگيت بچسبونه !......&lt;BR&gt;ولي من يک Cut شده هستم که هيچوقت جاي درستي Paste  نشدم!........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;:فکر کنم تو هنوز به اين ارتباط درست نچسبيدي!؟.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از فکر از دست دادن آدمها خلاص نميشم !.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;آغاز از پايان آغاز شد&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادري که يک سال در حالت کماء رو به قبله خوابيده بود و فقط از حالت چشمهاش مي شد به غرايز طبيعيش پي برد ، مُرد ......&lt;BR&gt;:مادرم مرد ديگه هيچ دردي رو حس نميکنه!.....&lt;BR&gt;: مظلوم زيست و مظلوم مُرد ( من فقط به ياد عکس شهيد بهشتي در ميدان تختي مي افتم که زيرش همين جمله نوشته شده )نمي دونم که فقط شهداء اين جمله در موردشون صادق است يا .....!؟.......&lt;BR&gt;: اين اواخر ياسين که براش مي خوندم به دقت گوش مي داد(من فقط به ياد ضرب المثل ياسين تو گوش ....مي افتم. )&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;تقدير من است اينهمه يا سرنوشت توست يا لعنتي ست جاودانه که اين فروکش درد خود انگيزه دردي ديگر بود &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست روز وقوع زلزله در چين بود که يازده هزار نفر کشته و زخمي در منطقه بودانشين به جاي گذاشته بود !....&lt;BR&gt;:  ديگه به من فکر نکن من رفتنيم مي دوني آخه بودا گفته که هرکسي فقط اگه فکر خودکشي به ذهنش برسه انگار اين کار رو انجام داده ، من يه آدم مُرده ام !.....&lt;BR&gt;من فقط گوش مي دم و به اين فکر مي کنم که بارها و بارها به اين قضيه پرداخته ام و چه بسا اينقدر پرداخت ذهنيم در اين مورد خوب بوده که فقط با نگاه کرده به رگهاي متورم مچ دست چپم ، گرماي فوران خون رو احساس مي کنم !....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستهاي سفيد و سردش رو به دستهام چسبوند با چشماني بي حالت و افتاده و بي روح به حالت شيطانانه اي (درست متضاد اسمش) &lt;BR&gt;: از فکرش بيا بيرون کسي که يه روز فکر خودکشي مي کنه يه روز فکر زندگي مشترک فقط مي خواد خودشو خلاص کنه .&lt;BR&gt;دستش رو پس مي زنم و بهش مي گم : يه دوست خائن نميشه!......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=3&gt;و ملال در من جمع مي آيد و کينه اي دم افزون به شمار حلقه هاي زنجيرم چون آبها راکد و تيره که در ماندآبي&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 06:00:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان یه خبر دارم از موفقیت یک بانوی ایرانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;TABLE id=tblNews cellSpacing=4 cellPadding=6 width=&quot;100%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR id=trNewsTitle&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;SPAN class=news_title id=Newsdetails2_lblTitle dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;نامزدهای نهایی دومین جایزه شعر خبرنگاران معرفی شدند&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR id=trNewsLead&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;SPAN class=news_lead id=Newsdetails2_lblLead dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;نشست خبری دومین دوره جایزه شعر خبرنگاران صبح دیروز با حضور محمدهاشم اکبریانی - دبیر جایزه - در دفتر سایت ادبی والس برگزار شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR id=trNewsBody&gt;
&lt;TD colSpan=2&gt;&lt;SPAN class=news_body id=Newsdetails2_lblBody innerhtml=&quot;html&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;به گزارش خبرنگار مهر، در این نشست که پونه ندایی - مدیر نشر امرود و حامی جایزه شعر خبرنگاران - و علیرضا بهنام - شاعر و منتقد - هم حضور داشتند، محمدهاشم اکبریانی درباره دومین جایزه شعر خبرنگاران گفت: این دومین دوره جایزه است که به شکل خصوصی و خودجوش توسط جامعه خبرنگاران برگزار می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;داوران و نامزدهای نهایی جایزه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به گزارش مهر علیرضا بهنام، سپیده جدیری، محمدهاشم اکبریانی، زهیر توکلی و علیرضا بهرامی اعضای هیئت داوران جایزه امسال هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;آن سوی نقطه چینها&quot; از عمران صلاحی، &quot;از ریشه تا زمزمه برگ&quot; سروده کامل طالبیان، &quot;بی هیچ ترسی از جاذبه زمین&quot; از مهری جعفری، &quot;ترنم داوودی سکوت&quot; سروده قربان ولییی، &quot;تو کجاست؟&quot; م.موید، &quot;ردیف کاجها و گربه سفید&quot; از وحید شریفیان، &quot;زن، تاریکی، کلمات&quot; دفتر شعر حافظ موسوی، &quot;ژئوسئانس من&quot; از محمد رمضانی فرخانی، &quot;ساعت ده صبح بود&quot; سروده احمدرضا احمدیٍ، &quot;شاید گناه از عینک من باشد&quot; علیرضا طبایی و &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=5&gt;&quot;صوت حلزونی نیستی&quot; از سمیرا یحیایی&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; نامزدهای نهایی دومین دوره جایزه شعر خبرنگاران هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دومین جایزه شعر خبرنگاران 29 بهمن ماه برنده نهایی خود را معرفی می کند. هنوز مکان برگزاری جایزه مشخص نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;استفاده از اين خبر فقط با ذکر منبع &lt;FONT color=#df0029&gt;&quot; خبرگزاری مهر &quot;&lt;/FONT&gt; مجاز است.   &lt;BR&gt;و این اسم بولد شده اسم خواهر من است که یادمه یه شعر از کتابش رو با عنوان دلتنگی در تاریخ :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:2  توسط Dead symphoni ثبت نمودم و تاکید کردم که شعر به بنده تقدیم شده ولی هیچ کدام متوجه نشدید!........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.webna.ir/category/?id=-323449290&quot;&gt;http://www.webna.ir/category/?id=-323449290&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=627269&quot;&gt;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=627269&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1075263&quot;&gt;http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1075263&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2008 17:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی نیمکت نشسته ایم،برف شروع به باریدن کرده،برگی روی زمین چندبار غلت می خورد &lt;BR&gt;به چیزی فکر نمی کنم فقط خودم رو توی آغوش بغل دستی رها کرده ام &lt;BR&gt;گوشش رو که خیلی یخ کرده رو پیشونیم می کشونه منتظره مثل کسی که می خوان بچه اش رو بیرون بیارن........&lt;BR&gt;من هیچی نمی گم طوری روی نیمکت لَم داده ام که شبیه زنهای حامله به نظر میام!......&lt;BR&gt;:بگو نمی خواد طفره بری !....&lt;BR&gt;: ساعت چنده ؟!....&lt;BR&gt;چرا می پرسی؟!...&lt;BR&gt;: می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای فریادهای آریمس روی تخت و شروع تپیدن قلب سهراب در درونش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;: نه نمیخوام کسی بیاد ، برید بیرون&lt;BR&gt;دستگاه مخروطی را وارد می کنند و سُهراب دو ماه و نیمه را به تدریج بیرون می کِشَند!&lt;BR&gt;آریمس به خاطر تزریق مورفین کبود شده و چیزی حس نمی کند اکسیژن می زنند ، آدرنالین تزریق می کنند، علائم زندگی احیاء می شود ولی قلب سُهراب دیگر نمی تپد!....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برف می باره دیگه اینقدر زیاد شده که برگی روی زمین نمی بینم تمام بدنم یخ کرده حتی تماس گوش یخی رو روی پیشونیم حس نمی کنم باز هم به هیچ چیز فکر نمی کنم!..&lt;BR&gt;صدا:بگو نمی خواد طفره بری !....&lt;BR&gt;: ساعت چنده ؟!....&lt;BR&gt;چرا می پرسی؟!...&lt;BR&gt;: می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریمس به یک سال اخیر فکر می کند که چقدر شبیه یهودیها زندگی کرده انگار به دنبال سرزمین موعود به تمام مناطق تهران اثاث کشی کرده (در این یک سال 5 بار نقل مکان کرده ) &lt;BR&gt;این یک سال به اندازه 5 سال براش گذشته (شاید دوره یک ساله زندگی براش دو ماه و نیمه شده!؟....)&lt;BR&gt;امروز تولدشه.............. &lt;BR&gt;در سرزمینی کوچک و آخرین سرزمین موعود نشسته است از همان جاییکه نشسته اگر فقط دست دراز کند به نیازهای روزمره اش دست می یابد!...&lt;BR&gt;بخاری کنار پاتختی قرار دارد بوی سوختن چوب و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیمکت پوشیده از برف است &lt;BR&gt;گرمای برف را تا مغزاستخوان احساس می کنم ولی گرمای بدنِ بغل دستی را نه !....&lt;BR&gt;حتی حرکت گوش روی پیشونی را حس نمی کنم!.....&lt;BR&gt;صدا از زیر خروارها برف:بگو نمی خواد طفره بری !....&lt;BR&gt;:ساعت چنده ؟!....&lt;BR&gt;دیگه الان وقتشه بگو که دیگه دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذرات لَخته خون !.............&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 11:18:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سعادتی تلخ</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ساعت ۳ بعد از ظهر&lt;BR&gt;تصورش هم نمي تونست بکنه ولي ديگه کار از کار گذشته بود&lt;BR&gt;نگاه کرد يک خط قرمز روي تصوير به علامت رد شدن پرينت روي شماره تصوير ظاهر شده بود &lt;BR&gt;خيلي تعجب کرد به دستگاه دريافت نگاهي کرد اون هم رد کرد ولي فقط يکي را &lt;BR&gt;با چنان سرعتي از روي صندلي بلند شد که باعث افتادنش شد !&lt;BR&gt;کپي کاغذ به آرامي از لابه لاي غلتکهاي چرخاننده بيرون مي آمد &lt;BR&gt;حرارت کاغذ دست رو مي سوزوند&lt;BR&gt;چاپ شده بود و پيغام خطا روي آن دقيقا&quot; در وسط تصوير چاپ شده بود &lt;BR&gt;کاغذ را از روي سيني دستگاه بلند کرد &lt;BR&gt;دستهايش مي لرزيد&lt;BR&gt;خدايا چي کار کنه ؟!......&lt;BR&gt;به کارفرماش چي بگه ؟!......&lt;BR&gt;حتما مي کشتتش! اما چه کشتني ؟ کاش مي کشتتش !&lt;BR&gt;سرکوفت ها و سرزنشهاش و فحاشي کردنهاش از قرار گرفتن صدباره گردنش روي تيغه گيوتين بدتر بود !......&lt;BR&gt;نمي دونست چه کند ؟!.....&lt;BR&gt;ساعت ۳:۱۰&lt;BR&gt;زنگ در زده شد کاغذ هنوزتوي دستهاش بود&lt;BR&gt;هيچ جايي رو پيدا نمي کرد &lt;BR&gt;بالاخره گذاشتش زير دستگاه هيتر و سريع خودش رو به در رسوند&lt;BR&gt;در را باز کرد &lt;BR&gt;خودش بود &lt;BR&gt;بدون اينکه سلام کند داخل شد و رفت پشت ميز نشست&lt;BR&gt;چند سوال ازش پرسيد ولي اينقدر هواسش پيش اون کاغذ بود نمي فهميد چي ميگه &lt;BR&gt;مشغول کارش شد &lt;BR&gt;ساعت۳:۳۰&lt;BR&gt;آمد توي اتاق يک راست رفت سر وقت همون کامپيوترو با برنامه دريافت همه چيز رو بازرسي کرد!......&lt;BR&gt;ساکت ايستاده بود صداي مرد را شنيد &lt;BR&gt;گفت : اين چيه ديگه ؟!.....&lt;BR&gt;از جاش پريد به طرفش رفت &lt;BR&gt;ديگه همه چيز رو فهميده بود !.....&lt;BR&gt;هيچي نگفت !.....&lt;BR&gt;با عصبانيت گفت : کار رو کجا گذاشتيش؟&lt;BR&gt;يه کم اين پا و اون پا کردو بعد سعي در پيدا کردن کاغذ کرد&lt;BR&gt;هرچه گشت انگار نبود !....&lt;BR&gt;دستش رو تا زير دستگاه برد و به سختي کاغذ رو کشيد بيرون &lt;BR&gt;کاغذ رو محترمانه به طرفش برد!....&lt;BR&gt;چند دقيقه بعد روي صندلي اتوبوس نشسته بود و به جايي مي رفت که نمي دونست براي اين از دست دادن چي بهشون بگه ؟!.......  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 15:25:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون عنوان</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>سلام دوستان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه خُزعبل ِ دیگه پس از گذشت يک ماهي سکوت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه ديگر اين اُگزاز را توان خواباندن ما نيست!...&lt;BR&gt;صداي دندون قوروچه از تخت کناري اعصابم رو خراب کرده نه مي تونم بخوابم و نه کار کنم.&lt;BR&gt;صبح با صداي مراسم کله پاچه بيدار شدم &lt;BR&gt;حوصله اين جداول رو ندارم سيگار که مي کشم تازه قلبم رو حس مي کنم &lt;BR&gt;قلبي که تکه تکه شده و هيچ تکه اي از آنِ خودِ من نيست!.....&lt;BR&gt;پدر مثل هميشه با ديدن يکي از دوستانم حرفهاي تکراري هميشگي در مورد گذشته و حال و آينده من را مي گويد !&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;خود را به سمت صندلي جلوي ماشين مي ِکشد و خيلي جدي در گوش دوستم زمزمه مي کند&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;من و دوستم او را مسخره مي کنيم &lt;BR&gt;عينک ذره بيني اش را روي بيني مي گذارد و آلبوم عکسهاي قديمي را ورق مي زند &lt;BR&gt;دوباره شروع مي کنه از گذشته هاش گفتن که چه مراسم تعزيه اي برقرار مي کرد و چه بي رحمانه همه نقش آفرينان مراسم مانند خود شخصيتها يکي يکي با اين جهان جنگيدند و مُردند!....&lt;BR&gt;گيلاس شرابش رو پر مي کنه هي ميگه :نگاه کن پسر يه چيزي شبيه کرم خاکي ولي با دندونهاي درشت توي مشروبم شنا مي کنه !؟&lt;BR&gt;هرچي نگاه مي کنم چيزي نمي بينم !....&lt;BR&gt;صورتش سرخ شده &lt;BR&gt;با آرامش و لنگان لنگان به سمت تخت ميره گيلاسش رو سَر مي کشه و مي خوابه .&lt;BR&gt;وقتي بهش سر مي زنم اسکلتي مي بينم که کرمي با دندونهاي درشت از لا به لاي استخوانها در جستجوي تکه اي گوشت در حرکت است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشتي آزاد از انيميشن Down to the Bone&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2007 08:46:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هویتی تلخ</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مدتی بود به یک ساختمون بی هویت می رفت &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بی هویت چون&amp;nbsp;اونجا&amp;nbsp;خودش نبود ..............&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از هویت خودش متنفر بود وقتی تنها بود بهتر باهاش کنار می اومد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;قرصهاش تموم شده بود ولی به رنگش فکر می کرد اول ها رنگشون رو دوست داشت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جیگری &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ولی حالا انگار رنگها عوض شده بودند ......................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این ساختمون رو به کنار خیابان ترجیح می داد &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کنار خیابون همه یه جوری نگاهش می کردند بعد هم باید می ایستاد و چونه می زد &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(اینقدر همه که این نسل مذکر خِسَت دارند که آدم رو خسته می کنند)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(اگه بشه بهم گفت آدم بین این جماعت یه اسم دیگه ای دارم ولی تداعی اون اسم در ذهنم هم آزاردهنده است) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صدا : شبدا &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(بلند شدم راه رو بهم نشون دادند&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;رفتم ............. )&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(چشمهام رو باز کردم صبح شده بود روی میز توالت دو ردیف اسکناس سبز بود که دیگه توجهم رو جلب نمی کرد.)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به یاد دیشب افتاد که چه شب خشونت باری بود &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(با تمام وجودم می خواستم خفه اش کنم ولی قوانین حاکمه جدیدم اجازه نمی داد) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چهره اش رو توی آینه نگاه کرد که امروز کریه تر از دیروز شده بود &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به یاد معنی اسمش افتاد (سخن خدا) &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(وقتی بچه بودم به زور پدر که سالار بود مجبور بودیم تمام ماه رمضون رو روزه بگیریم اون سال از بخت بد ما افتاده بود به تابستون اینقدر این روزهای تابستانی طولانی بودن که از گرسنگی دلضعفه می گرفتیم با خواهرهام موکت ها رو بالا می زدیم و شکممون رو روی موزاییک سرد فشار می دادیم )&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خودش رو از فکرهای همیشگی رها کرد و حاضر شدو رفت &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پیاده روی کرد تا به محل قرارش برسه که ماشینی جلوی پاش ترمز کرد &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(: خانم افتخار میدید ؟!......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نگاهش کردم چشمهای مهربونی داشت خیلی هم جوون به نظر میومد ناخودآگاه به سمتش کشیده شدم سلام کردم و روی صندلی جلو نشستم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دستهای گرم مرد رو توی دستهام حس کردم احساس کردم چیزی در درونم فروریخت!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مرد فقط لبخند می زد و لذتهای درونیش را با فشار مفرط به دستم نشان می داد &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;احساس کردم مرد آرزوهامه .......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;تا اینکه به خونه ای ویلایی در خارج از شهر رسیدیم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مرد پیاده شد و در را برایم باز کرد مثل یک لِیدی باهام برخورد می کرد با راهنمایی مرد داخل شدم سکوت خونه همونی سکوتی بود که همیشه دنبالش بودم به اتاقی رفتم و خودم رو آماده کردم مرد با ملایمت خاصی مشغول شد و حتی در آرامش ارضاء.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;مرد بیرون رفت و گفت : می رم دوش بگیرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;من فقط نگاهش کردم نفهمیدم چرا در رو قفل کرد ؟!......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;صدای چند مرد را از پشت در شنیدم !......)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حالا دیگه خودش رو یه آش و لاش کامل می دونست تیغ رو از کیفش بیرون کشید و ...............................&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Sep 2007 20:48:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.............................</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>خسته ام .........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Sep 2007 09:57:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به دبیری که ستایش شده و سیاقنده است</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;با تمام مهرباني و الفت دستش را زمينه اي سبز براي پرندگاني مهاجر مي کند&lt;BR&gt;خودش را با پرندگان همساز مي کند و عشق مي آفريند&lt;BR&gt;عاشق مسافري که&amp;nbsp;به اقتضاي شغلش قلبش و احساسش و وجودش را در جعبه اي که بسته بودنش با خودش سازگاري ندارد &lt;BR&gt;و نوري که در آن جعبه&amp;nbsp;انرژي پتانسيلي است&lt;BR&gt;که با حرکات موزون لب ها جنبشي مي شود و شعله هاي عشق را در وجودش مي تراود ولي در زماني که وجودش براي خودش و طبق افکار خودش باشد و ببيند و بداند!&lt;BR&gt;و بگويد تمام زندگي برکتي بيش نيست &lt;BR&gt;و ديگران را به آزمون بزرگ با هم بودن که تجربه جديدتري است ترغيب کند !&lt;BR&gt;علامت مکسي در انتهاي هر سخن وجود دارد که در انتهاي جمله به دايره اي توپُر مي رسد و حجم تمام کاماها را در بر مي گيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من که پا در هوا مفعول بي هويته زندگيه خويشم !.................................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Aug 2007 09:15:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;:غسل می کنم &lt;BR&gt;غسل &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;جِنابَت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; برای رضای خدا&amp;nbsp; &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;قُربَة&quot;اِلَی الله...&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مگه فاصله اش چقدره ؟! فقط یه نقطه!&lt;BR&gt;دیگه چه فرقی می کنه!......&lt;BR&gt;اونم با این هیچ فرقی نمی کنه که تفاوت در نگاه آدمهاست!.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به روزی فکر می کرد که مرد پس از اینکه دید او تنهاست &lt;BR&gt;کشوندَتِش به سمت راهرو&lt;BR&gt;مگه چند سالش بود که بتونه بفهمه باهاش چه می کنه ؟!.........&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همیشه یه دامن گُل گُلیهِ نازک با گلهای سُرخ می پوشید&lt;BR&gt;داشت بازی می کرد&lt;BR&gt;با اشاره مهربانانه مرد&amp;nbsp; به سمت راهرویی رفت که پر از بوی چوب نمناک بود&lt;BR&gt;مرد دامنش را بالا زد و ........&lt;BR&gt;چند دقیقه ای در سکوت&lt;BR&gt;مرد را دید که در را باز کرد نور شدیدی توی چشمش افتاد &lt;BR&gt;به سمت اتاق خواهر رفت اشک ریخت&lt;BR&gt;خواهر فقط نگاهش کرد.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از گذشت&amp;nbsp;۲۰ سال از آن موقع&lt;BR&gt;فکر کُشتن مَرد رهایش نمی کرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از پله های پُشتِ بام بالا رفت &lt;BR&gt;مرد را در حال درست کردن کولر دید&lt;BR&gt;با الواری محکم چند بار با قدرت به سَرِ مرد کوبید&lt;BR&gt;سَرِ مرد را بُلَند کرد دستانش از خون صورت مرد خونین شد&lt;BR&gt;به سمت حمام رفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;:غسل می کنم &lt;BR&gt;غسل &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;جِنایَت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; برای رضای خدا &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;قُربَة&quot;اِلَی الله...&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Aug 2007 16:43:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی</title>
<link>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>به خاطر دلتنگی هام یه شعر از&amp;nbsp;هم اتاق سالهای بد خواهر&amp;nbsp;که به بنده تقدیم شده می نویسم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;به هم اتاق سالهای بد بیگانه زمین خواهر&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فرو &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به بالش &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می شد&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهِ زمان به دنده های افقی شیهه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سیب بی تفاهمی ست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میان رقص های حضور زرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حل نمی شویم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حلاج&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آب از سر ما یکسان نمی گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کندوان به پهلو می رفت و تاریک&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جیغ می زدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به یاد بیاور هفت سالگی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای ناتنیِ خون&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کندوی خَم نیش...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زباله یِ خطا رنگ می پاشیدوُ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه بی حوصله به چرتکه مان می نشست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سکوی مرده شورخانه بودوُ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اشارت بی نطفه یِ سبز...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به درزِ سنگفرشِ کافه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک نفس&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مورچه از ........ بالا می رفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به سیل مرگ کاش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه غرق می رفتیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به دروغ دخیل می بندد دست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هرچه لاشه تر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سر به عروجِ موازی با محیط حلقی که می افتد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دست آویزان&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آبله به لب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سنگواره می شدم وُ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تخت نفس نمی کشید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ترس است&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از شیار دنده تا فاصله یِ دندان کهیر می زند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-کافور می پاشند-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ترس است&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گیس داده سمت باد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به بستری که تابوت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-زیرش را نمی گیرند-&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ترس است&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انهدام ماهیچه به رکودوُ سهم دلقک ها&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درتخت بالا سرم جان می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالا می آورم ات ای حناق بی وقفه به حلق&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سردابِ خیز&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پارو به شنی بی رفت وُ آمد فرو می شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و ما دریا نمی رفتیم وُ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما بالا نمی رفتیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به طنابِ آخر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وارونه سر از درهایِ حلقوی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شن هزاره مکرر می شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و به سُر سطحِ بی انتها&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گِل نمی شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;گِل &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نمی شدیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خاطر تلخی این سالها اشک می ریزم!.................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Aug 2007 22:32:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=samfonimordegan&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>samfonimordegan</dc:creator>
<guid>http://samfonimordegan.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
