|
خزعبلات
|
با تمام مهرباني و الفت دستش را زمينه اي سبز براي پرندگاني مهاجر مي کند
خودش را با پرندگان همساز مي کند و عشق مي آفريند
عاشق مسافري که به اقتضاي شغلش قلبش و احساسش و وجودش را در جعبه اي که بسته بودنش با خودش سازگاري ندارد
و نوري که در آن جعبه انرژي پتانسيلي است
که با حرکات موزون لب ها جنبشي مي شود و شعله هاي عشق را در وجودش مي تراود ولي در زماني که وجودش براي خودش و طبق افکار خودش باشد و ببيند و بداند!
و بگويد تمام زندگي برکتي بيش نيست
و ديگران را به آزمون بزرگ با هم بودن که تجربه جديدتري است ترغيب کند !
علامت مکسي در انتهاي هر سخن وجود دارد که در انتهاي جمله به دايره اي توپُر مي رسد و حجم تمام کاماها را در بر مي گيرد.
و من که پا در هوا مفعول بي هويته زندگيه خويشم !.................................