|
خزعبلات
|
:غسل می کنم
غسل جِنابَت برای رضای خدا قُربَة"اِلَی الله...
مگه فاصله اش چقدره ؟! فقط یه نقطه!
دیگه چه فرقی می کنه!......
اونم با این هیچ فرقی نمی کنه که تفاوت در نگاه آدمهاست!.......
به روزی فکر می کرد که مرد پس از اینکه دید او تنهاست
کشوندَتِش به سمت راهرو
مگه چند سالش بود که بتونه بفهمه باهاش چه می کنه ؟!.........
همیشه یه دامن گُل گُلیهِ نازک با گلهای سُرخ می پوشید
داشت بازی می کرد
با اشاره مهربانانه مرد به سمت راهرویی رفت که پر از بوی چوب نمناک بود
مرد دامنش را بالا زد و ........
چند دقیقه ای در سکوت
مرد را دید که در را باز کرد نور شدیدی توی چشمش افتاد
به سمت اتاق خواهر رفت اشک ریخت
خواهر فقط نگاهش کرد.....
پس از گذشت ۲۰ سال از آن موقع
فکر کُشتن مَرد رهایش نمی کرد
از پله های پُشتِ بام بالا رفت
مرد را در حال درست کردن کولر دید
با الواری محکم چند بار با قدرت به سَرِ مرد کوبید
سَرِ مرد را بُلَند کرد دستانش از خون صورت مرد خونین شد
به سمت حمام رفت
:غسل می کنم
غسل جِنایَت برای رضای خدا قُربَة"اِلَی الله...