|
خزعبلات
|
به هم اتاق سالهای بد بیگانه زمین خواهر
فرو
به بالش
می شد
گاهِ زمان به دنده های افقی شیهه
سیب بی تفاهمی ست
میان رقص های حضور زرد
حل نمی شویم حلاج
آب از سر ما یکسان نمی گذشت
کندوان به پهلو می رفت و تاریک
جیغ می زدیم
به یاد بیاور هفت سالگی
ای ناتنیِ خون
کندوی خَم نیش...
زباله یِ خطا رنگ می پاشیدوُ
چه بی حوصله به چرتکه مان می نشست
سکوی مرده شورخانه بودوُ
اشارت بی نطفه یِ سبز...
به درزِ سنگفرشِ کافه
یک نفس
مورچه از ........ بالا می رفت
به سیل مرگ کاش
همه غرق می رفتیم...
به دروغ دخیل می بندد دست
به هرچه لاشه تر
سر به عروجِ موازی با محیط حلقی که می افتد...
دست آویزان آبله به لب
سنگواره می شدم وُ
تخت نفس نمی کشید...
ترس است
از شیار دنده تا فاصله یِ دندان کهیر می زند
-کافور می پاشند-
ترس است
گیس داده سمت باد به بستری که تابوت
-زیرش را نمی گیرند-
ترس است
انهدام ماهیچه به رکودوُ سهم دلقک ها
درتخت بالا سرم جان می کند .
بالا می آورم ات ای حناق بی وقفه به حلق
سردابِ خیز
پارو به شنی بی رفت وُ آمد فرو می شد
و ما دریا نمی رفتیم وُ
ما بالا نمی رفتیم
بالا
به طنابِ آخر
وارونه سر از درهایِ حلقوی
شن هزاره مکرر می شد
و به سُر سطحِ بی انتها گِل نمی شدیم
گِل
نمی شدیم .
به خاطر تلخی این سالها اشک می ریزم!.................