|
خزعبلات
|
اين داستان مربوط به خاطرات زني در همين حوالي ست !.....
تقصير اين قصه ها بود تقصير اين دشمن ها بود اونا اگه شب نبودن سپيده امروز با ما بود
ساعت ۱۳:۵۰دقيقه به اون پاساژ احمقانه که انگار از فضا جاي ناجوري افتاده و هيچکس توان جابجاييش رو نداره رسيدم
هوا بهاري بود و ابرها آسمان آبي رو به سفيد مبدل کرده بود
پيرزني لنگان لنگان خود را به من رساند
نمي دونستم چهره ام از پيرزن دعوتي کرده که با اين اشتياق به سمتم مي اومد!
پيرزن گفت : تا به حال بهار رو اينجوري ديده بودي ؟ ديگه نمي بيني ها ازش لذت ببر.
و من فقط لبخند زدم...............
پيرزن شروع کرد که : چندوقت پيش رفتم دکتر و گفت بايد رحمم رو در بيارم منم اينکار رو کردم ولي فکر کنم تخمدانهايم رو هم درآورده حالا ديگه مي دونم که پوکي استخوان گرفتم پاهام همش درد مي کنه آخه مي دوني که تخمدانها هورمون سازند و کلسيم ميده يه همچين چيزايي .
من فقط نگاهش کردم..............
پيرزن ادامه داد : مواظب خودت باش زن خيلي لطيفه بايد از خودت مراقبت کني .
بعد خداحافظي کرد با آرزوي خوشبختي.................
من همچنان ايستاده بودم ............
طاهره بعد از چند دقيقه يواش يواش به طرفم آمد چشمهاش ناراحتي عميقي داشت!...
ولي من بهش خنديدم ................
مي خواستم براي چند دقيقه هم شده از اون جو احمقانه بيرون بياد .............
ولي ناراحتيه طاهره عميق تر از هميشه بود حتي لبخند هاي مصنوعي هميشگي اش را هم نداشت!....
ساکت بود ............
به طاهره گفتم : اين کبودي ها نبود قبلا چرا دوباره اينطوري شدي ؟!...
(طاهره تازگي ها بينيش را عمل کرده به خاطر اصرارهاي اون شوهر ابله اش)
طاهره گفت : کتک خوردم .
اول باورم نشد !...
بعد ديگه گريه به طاهره امان نداد با صدايي بغض آلود گفت : تقصير خودم بود تحويلم نمي گرفت خواستم بهم توجه کنه باهاش شوخي کردم حوصله نداشت .
اينقدر طاهره رو زده بود که همسايه ها به ۱۱۰ خبر داده بودند
طاهره مي گفت : مي ترسم ديگه مي دونم بر نمي گرده خونه حالا حتما ميره حکم طلاق مي گيره ؟!.....
اتوبوس وارد ايستگاه شد ........
مردم مي دويدند ................
طاهره ازمن خداحافظي کرد و در انتهايي ترين صندلي اتوبوس نشست و با چشماني پر از اشک دست تکون مي داد .