|
خزعبلات
|
سقف مي چکد
من زير آوار اين سقف باران خورده در اين روزهاي تابستاني از خواب مي پَرم
پس از گذراندن ثانيه هاي کِشدار کاري به خانه مي رسم............
حتي يک قرص تو خونه پيدا نميشه که بخورم............
غرولُندهاي مادر : که قرصها رو مثل نُقل و نَبات مي خوري چه بهتر که تموم شدن !........
دَرد به استخوان مي رسد چشمهام خود به خود بسته مي شود .............
به زني مي انديشم که احساس مي کند پس از ماهها زندگي مشترک به خاطر چاقي مُفرَطَش
کسي نه به کمکش مي آيد و نه نگاهش مي کند!..........
نگرانم از اين تلفنهاي طولاني مُدتَش
نگرانم از بازگشت آدمهاي گذشته زندگيش و نوستالژي هاي آدمهايي که مُرَفه اند و چيزي جز اين ندارند!.......
زن رو به روي مردي که هيچ حرفي ندارد مي نشيند سيگار آتش مي کند و فقط مرد را نگاه مي کند!
گاهي براي خالي نبودن عريزه لبخند ي هم ردو بدل مي شود !.......
به مُرده رو به قبله خوابانده شده دست مي زنم نوازشش مي کنم!.......
برايم خواب مي بينند که تمام بدنم پر از کرمهايي ست که از بوي تَعَفُنشان لذت مي برم!.......
با صداي چک چک آب بر روي پيشاني و تيکه هاي فرو ريخته از سقف بر روي بدنم براي هميشه مي خوابم!................