|
خزعبلات
|
مرد که از ناراحتي صورتش سرخ شده بود
وچشمانش از پشت ويترين عينک از حدقه دراومده بودند چيزي رو که شنيده بود باور نمي کرد
: يعني چي ؟ اون همه سگدو زدن الکي بود
با ناباوري تمام کارهايي رو که براي پيشرفت کار انجام داده بود يک به يک مرور کرد
: نکنه اشتباه کرده ؟ نه اشتباه نکرده !............
از وقتي يادش مي اومد کار کرده بود يا به قول خودش که هميشه براي فرزندانش اينجوري تعريف مي کرد : از 8 سالگي موقعي که باباش مرده بوده
کار کرده توي مغازه آقاي حجتي که نياز به يک پادو داشته وآشنا بوده
ننه اش معرفيش کرده با کلي التماس قبولش کردن
مثل سگ اونجا کار کرده بوده تا اينکه به سن بلوغ مي رسه و باد مي اُفته تو کَلَش که بايد بره روي پاي خودش بايسته
از اون مغازه مياد بيرون با پس اندازش يه جايي رو مي خره با مغازه هاي و زمينهاي اطرافش
البته بقيه مغازه ها رو فقط سرقفلي شون رو مي خره
مغازه هاي اطراف رو اجاره مي ده و خودش توي مغازه وسطي مي ايسته و کار مي کنه
با حسابهاي خودش زرنگي کرده
تا يه مدتي که سرقفلي رو فقط به مستاجرها داده بوده اجاره ازشون مي گرفته
و به صاحب ملک هم هيچي نگفته وهمه رو خورده بوده
چندبار صاحب ملک اومده بود و اونجا رو غصبي اعلام کرده و نماز خوندن رو توي اين ملک حروم کرده
ولي زياد اهميت نداشت
بعد از مدتي مستاجرها فهميده بودند و ديگه اجاره ها رو قطع کرده بودند
رفتند سرقفلي رو به نام خودشون زدند
مرد که فهميده بود همه اين آتيشها از گور صاحب ملک بلند ميشه
يه مدت با وکيل و حکم و.............
تلاش کرده بود باز هم با اونهمه پولي که به وکلا داده بود هيچ کاري نمي تونست انجام بده ؟!......
يه عُقده شده بود که جلوي نفس کشيدنش رو گرفته بود و تصميم گرفت
پشت بام مشترک مغازه ها را از مغازه دارها بگيره
تا بتونه حداقل بالاي مغازه ها رو از آن خود کنه
چقدر براي اين پشت بوم مشترک سگدو زده بود
نشد که نشد............................
و حالا مي خوان از خونه اي که خودش با زحمت خريده بودتش بيرونش کنند
صاحب ملک بالاخره به اون تهديد هميشگيش عمل کرده بود و اومده بود
خونه اي که 23 سال توش زندگي کرده بود رو ازش بگيرن
طناب را به قسمت بالاي آستانه در آويزان کرد حلقه اي محکم با گره اي کور درست کرد و سر خود را درون حلقه انداخت
چارپايه را به زحمت پرت کرد
بچه هاش دورجسد بی جانش جمع شدن ديگه دير شده بود
هق هق گريه زن بغض همه رو ترکوند