|
خزعبلات
|
بايد بنويسمش شايد حالم بهتر بشه !................
وقتي اونقدر نفرين شده اي که حتي فالگير هم بهت ميگه : انگشتر طلسم شکن بگير از اون لوزي ها بگي بهت نشون مي دن .
حتي نمي تونه آينده اي که براي همه نامعلومه ولي حداقل خود فالگيره يه چيزهاي مزخرفي سرهم مي کنه و به همه مي گه
به تو بگه تا يه قوت قلب احمقانه داشته باشي
بعدش بگه: (اين طلسمه اينقدر تو زندگيت هست و اينقدر مشکل برات بوجود مياره که حتي نمي تونم آينده ات رو ببينم!............
وقتي به زندگيه واقعيم نگاه مي کنم
اونقدر نفرين شده ام که حتي جرات نمي کنم ارتباطي داشته باشم
با هر کسي ارتباطي برقرار مي کنم يه مشکلي يا يه گندي تو زندگيش پيش مياد
که باعث طرد شدنم ميشه !...........
وقتي نفرين شده اي و بدوني چرا و چجوري به اين درد افتادي !؟...............
اونقدر حس گناهکاري در تو شعله ور ميشه که به قول فروغ شايد :
من غريق وحشت خود هستم و حس دردناک گناهکاري ارواح کور و کودنم را مفلوج کرده است ..
اشکهام يکي پس از ديگري سرازير مي شن اينقدر با عجله که انگار يادشون رفته با همين چشمها داستان همه جا به نوبت سال سوم دبستان رو خوندم!............
..............................................................................................................
وقتي که مي خواي در 27 سالگي دوباره متولد بشي به خودکشي فکر مي کني رگهای دستت چنان خودنمایی می کنند که انگار هوس آدم رو برای دریدنشون دو چندان می کنند !...................حالت تهوع داري که تولد تو سالروز يه لذته چند دقيقه اي هست
پدر آن شب جنايت کرده اي شايد نمي داني؟!.................
که هميشه فکر مي کردي که يه گُهي بشي ولي هيچ پُخي نشدي!؟.............