|
خزعبلات
|
به نگاههاش فکر مي کرد
به تابلويي که عکس داخلش دو درخت را نشون مي داد که حالا روي ديوار درست بالاي سرش در جايي که نشسته آويزان است فکر مي کرد
صداي فرياد پسر را شنيد
انگار مي خواست يه چيزي بگه (چون قدرت بيان کردن نداره و هم درست نمي تونه بشنوه)
پسرک دستش رو گرفت رفتند توي راهرو
مرد را ديد که روي کاناپه لم داده بود و سيگار مي کشيد
مرد زيرچشمي نگاهي بهش انداخت
رفت در آشپزخانه و شروع به تهيه غذا کرد
پسر رفت پيش مرد در راهرو نشست
در حاليکه غذا درست مي کرد به مرد فکر کرد
صداي مرد : پس اين غذا چي شد ؟ اين بچه که از صدقه سر تو و خانواده ات ناقصه داره از گشنگي ميميره بيچاره چيزي هم که نمي تونه بگه!
به پسر فکر کرد
به اينکه هميشه فريادهاي ممتد مي کشيد و هميشه مريض بود
حس کرد ازش خسته شده !
چند روزي بود در مرکز خريد مغازه زيرپله اي درش بسته بود و چراغهايش خاموش
دلش براي صداي ناشناس تنگ شده بود
به ياد حرف ناشناس افتاد که گفته بود : ما رو حلال کنيد
ناشناس رفته بود و حس نفرت در او تکرار شد !.........................