|
خزعبلات
|
هديه اي گرفتم مثل هميشه تا برسم خونه دارم فکر مي کنم به آدماي خونه در مورد اين چيز ناشناس چي بگم ؟!
(که از کي و چرا گرفتم؟!........)
با ترديد و دلشوره (خوب ميگم از همکارم يا از دوستم اشکال نداره که از اونا هديه بگيرم نه ؟!..........)
تمام فکر و ذکرم ميشه دروغ يا توجيه براي اين هديه مبتذل!........
به خونه رسيدم
موقع درآوردن کفشهام ترديد بيچاره ام مي کنه (بالاخره چي بگم ؟!..........)
وارد خونه مي شم به بابا که جلوي تلويزيون لم داده و داره اخبار سياسي نگاه مي کنه سلام مي کنم
به اتاق مي رسم
چراغ را روشن مي کنم
کسي توي اتاق نيست
يادم مي افته همه شون رفتند
ديگه کسي نيست براش دروغ و توجيه بيارم براي چيز ناشناسي که ازهر کسي گرفتم.............
چراغ را خاموش مي کنم به ياد اون شرايط و تشويش هاي احمقانه اش اشک مي ريزم
چقدر دلتنگم براي اون شرايط!...............