تبليغاتX
سمفونی مردگان - تمامی زندگی انسان در میان انسانهای دیگر چیزی بیش از نبردی برای اشغال گوش دیگران نیست
خزعبلات

امروز تمام وجودم گوش شده بود از در خانه که بيرون آمدم با عجله خود را به سر خيابون رسوندم
صداي بوق ماشين ها نشاندهنده شلوغي بود
توي اون سرما که صداي سوز برف رو مي شنيدم ايستادم تا اينکه صداي ترمز ماشين رو جلوي پاهام شنيدم
سوار شدم خيلي عجله داشتم
سرچهارراه توحيد که چراغ قرمزش پدر اعصابم رو درآورد
تا رسيديم اون طرف چهار راه که ديواري داشت با شيشه هاي شکسته بر روي ديوار که صداي شکستن رو در ذهنم تداعي مي کرد .
صداي برخورد ماشين  تمام وجودم رو لرزوند
از ماشين پياده شدم به دعواهاي دو راننده گوش دادم
صداي ترمز ماشين ديگري را جلوي پاهام شنيدم
اون هم پر از حرف و حديث بود همه را شنيدم
به مقصد رسيدم
اونجا ايستاده بود
جلو رفتم
شروع کرد به حرف زدن گفت و گفت
همه چيز را شنيدم که : چرا دير اومدي وحرفهايي در مورد عشق جديدش که دوستش داره ومي خواد باهاش ازدواج کنه !
هيچ نگفتم تا مي خواستم حرف بزنم صدام رو در نطفه خفه مي کرد وادامه مي داد حس کردم اين خصلت بد سکوت داره حس خرد شدن رو در من القاء مي کنه
تا اينکه حرفهاش تمام شد گفت : بريم
در سکوت قبول کردم
درماشين هي يادِ خاطراتش مي افتاد و نمي تونست جلوي خودش رو بگيره و با آب و تاب برام تعريف مي کرد
صداي خاموش شدن ماشين رو شنيدم
راننده تلاش کرد راهش بيندازه و در را باز کرد (طوريکه نيمه تنه اش روي فرمون ماشين با يک دست در بيرون و پاهايي روي زمين که سعي در کشيدن ماشين به سمت جلو داشتند )
صداي غرغرهاي راننده رو شنيدم که گلايه مي کرد
تا اينکه از همه معذرت خواهي کرد و پياده شديم
چند قدم پياده روي کرديم و او همچنان حرف مي زد تا اينکه همون ماشين يه کم جلوتر برامون نگه داشت و از ما خواست که سوار بشيم
سوار شديم
بعد حرفهاي راننده که: تازه همين امروز لامذهب رو داده بودمش تعميرو حالا اينطوري بازي درمياره
اون همش منتظر بود تا حرفهاي راننده تموم بشه و شروع به حرف زدن بکنه
راننده که انگار متوجه شده بود سکوت کرد و او بازهم ادامه داد
صداي دختر را که روي صندلي جلويي نشسته بود رو شنيدم که :قربون دستت داداش هرجا راه دستت باشه پياده مي شم !؟..........................
تا اينکه دوباره ماشين خاموش شد
با خاموش شدن ماشين صداي بوق ممتد ماشين ها و سبقت گرفتن هاي ماشين هاي ديگر و هياهوي ريز مردم که در هوا پخش مي شد به گوشم مي رسيد .
اين بار ديگه کاري از دست راننده ساخته نبود صداي در ماشين را شنيدم که باد مهلتي براي باز بودن بهش نداد
دلم مي خواست خودم رو از اين مهلکه اصوات خلاص کنم
نگاهش کردم در کنارمن ايستاده بود و همچنان لبانش مي جنبيند
مي خواستم چيزي بگم ولي انگار صدام در برابر اون همه هياهو و صداهاي مختلف تسليم شده بود
ازش خيلي فاصله گرفتم
صداي ترمز شديد ماشين آخرين صدايي که شنيدم
و نگاه متعجب او آخرين چيزي بود که ديدم.......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:33  توسط Dead symphoni  |