|
خزعبلات
|
صداي محکم بسته شدن در را شنيدم
بيدار شدم
بابا اومد و با پاهاش زد به مجيد و بيدارش کرد
داد و فرياد که : چرا آبرويم رو مي بري رفتي تو مغازه يکي ديگه نشستي و کشيدي و نعشه اومدي بيرون که چي ؟
مجيد با اون لحن عجيبي که هر آدم محتاج به يه چيز ثابت داره
گفت : کي گفته ؟ من مي کُشم اون کسي رو که اين مُزخرفات رو گفته
بابا اداي حرف زدنش و حرکات ناموزونش رو در مياره و يک کتي مي ايسته و حرفهاي مجيد رو تکرار مي کنه
مجيد که ديگه داشت بهش برمي خورد بلند ميشه
ميگه : حالا ديگه اداي منو در مياري
خبر نداره که اينقدر دچار وضعيته ناهمگونيه که همه اداش رو در در ميارن
مهدي بين اين دعواها و فحاشي ها به سرعت فرار مي کنه مي دونه که اگه بمونه شخصيت اون رو هم لِه مي کنند.
بابا اينقدر ناراحته که صورتش سرخ شده و چشمهاش در پشت اون عينک از زور هيجان داره مي زنه بيرون .
بابا فقط فحاشي مي کنه
مجيد هم که هيچوقت احترام بابا رو نگه نمي داره با فرياد جوابش رو مي ده !
من و خواهر کوچکم مجيد را کنار مي کِشيم
مامان که مثل هميشه همه چيز رو توي خودش مي ريزه
نشسته و قطرات اشک از چشمهاش سرازير مي شه .
بابا گفت : مي خوام نَباشي تو اين خونه برو گُمشو که آبرويم رو مي بري
: من گُه خوردم که تويي رو به اين دنيا عرضه کردم که اين اَن بشي !
مجيد با تمام جوني که نداره فرياد مي زنه : مي خواي برم ؟.......................
بعد ديگه نمياي دنبالم ؟!...............
با اين حرف همهمه و شلوغي آرام گرفت و همه منتظر بوديم !
مجيد مارو نگاه مي کرد
نوعي ترديد و ناباوري تو نگاهش نشسته بود
انگار سکوت واقعا علامت رضايت شده بود
مادر همچنان آرام گريه مي کرد
انتظار عکس العمل بابا همه رو خفه کرده بود ولي بابا صداش در نمي اومد !
مجيد وحشت زده گفت : باشه مي رم!؟.................
سکوت شکسته شد و مادر بلندتر گريه مي کرد
بابا مشغول کار خودش بود
من و خواهرم فقط به اين صحنه نگاه مي کرديم
صداي بسته شدن در بغض مادر رو ترکوند .....................................