|
خزعبلات
|
همه مرغان هم آواز پراکنده شده اند آه از اين باد بلاخيز که زد بر چمنم
هوشنگ ابتهاج ( سايه)
در فراق ياران
از حضور و وجود خدا ديگر چيزي جز يک تسبيح برايش نمانده بود!
تسبيحي که به نظر چوبين مي آمد ولي مي گفتن از خاک کربلاست!
تسبيح در دو رديف منظم کنار هم چيده شده است.
در ميان مُهره ها ، مُهره اي که به نسبت مُهره هاي ديگر کوچکتر و طلايي رنگ که نقش منقطع کننده داشت قراردارد .
مهره ها چنان به هم متصل شده اند انگار جدايي ناپزيرند!
هنگام فرستادن ذِکر مهره اي که انگشت شُمارش رويَش قرار دارد لحظه شماري مي کنه که اين ذِکر زودتر تموم بشه و به همجنس هاش بِپيونده
روي تخت دراز کشيده بود و هيچ آثاري از زنده بودن نداشت به جز حرکت انگشتاني روي مهره هاي تسبیح ودهاني که چيزي زمزمه مي کرد
مهره ها رو مي ديدم که تا اتمام ذِکر طولاني انتظاري سخت را براي پيوستن به مُهره هاي ديگر مي کشيدند
انگشتش روي يکي از مهره ها مي لرزيد
شوک شديدي بهش وارد شد و نفس نفس مي زد
پرستاران با عجله دستانش را جدا و به دو پهلوي بدنش قراردادند و ماسک کپسول اکسيژن را بر دهانش زدند ،
تسبيح پاره شده بود!
مُهره ها در روي زمين پخش شدند
آخرين مهرهء در حال شمارش در حسرت پيوستن به مهره هاي ديگر ناپديد شده بود .