تبليغاتX
سمفونی مردگان - در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد
خزعبلات
وقتي اونقدر تنهايي که:
ساعتها به موبايلت چشم مي دوزي که تا کم و زياد شدن خطوط متوالي آنتش برات جاي اميدواري داشته باشه که         بالاخره يکي مي خواد بهت زنگ بزنه !............
وقتي اونقدر دلگير و تنهايي که :
حتي کنترل حضور اعضاء خونه براي  کشيدن يه نخ سيگار دُزدَکيت کاري بيهوده به نظر مي رسه!..........
وقتي اونقدر تنهايي که:
بايد هم صُحبَتت دختري باشه که هيچ هارموني ذاتي در زندگيش وجود نداره
حتي کَف زدنش با ريتم موزيک هماهنگ نيست!.................
وقتي اونقدر دلگيري که :
حافظ هم بهت پشت پا مي زنه و خزعبلات بهت تحويل مي ده!...................
 وقتي اونقدر تنهايي که :
نمي توني بگي که کنار خيابان خانواده اي را ديده اي که پدر به فاصله اي از همسر و کودکش ايستاده و ادرار مي کند و حتي هيچ جاي تعجبي براي خود آنها وجود نداره
تا بلکه بتوني با بیان این حقیقت لبخندي بر لب ديگري بنشوني!
وقتي اونقدر تنهايي که :
نمي توني به کسي بگي که دختري رو جلوي چشمهات با کشيدن مقنعه اش ( حجاب برتر در اين جامعه) به سمت ماشين هاي سبز نگار مي بردند و تو فقط تماشايش مي کردي!......................
وقتي اونقدر تنهايي که :
نوشته هاي وبلاگ لبخند تلخ عزيز و شيرين عزيز رو که می خونی ديگه تنهايي هاي خودت يادت مي ره !..................
ولي وقتي اونقدر بيماريهاي جسماني مزخرف در تو حلول کرده که نمي توني حتي تنهايي هات رو با خدا قسمت کني
و بهش بگي که : من آخرين برگ درختم
 درخت زخمي از تيغ زمستون
 منو راحت کن از تنهايي من 
منو پاکيزه کن با غسل بارون !.................................................
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:18  توسط Dead symphoni  |