|
خزعبلات
|
ابتداي خيابان حجاب منتظر هستم
اين انتظار ديگه در من ذاتي شده
از خستگي به روي نيمکت ايستگاه اتوبوس مي نشينم
مردي از سر دلتنگي شروع به صحبت مي کند
حس جان دو در فيلم هفت درمن زنده مي شود
حس تهوع شديد و پس از مدتي مرد با عصبانيت از من فاصله مي گيرد
بالاخره شخصي که منتظرش بودم آمد و شروع کرد يکسري مزخرفات که مثلا اين يه کار جديده
با روحيه اجتماعي هم که تو داري مي توني به راحتي انجامش بدي که تو ارتباطاطت خوبه و ميشه حتمن ............... و ........................................
من فقط به داستاني که نطفه اش در ذهنم شکل گرفته بود فکر مي کردم !
پس از مدتي خداحافظي کرديم و من تمام راه را براي مرگ شخصيت داستان جديدم اشک ريختم.
لالا لا لا گل باغ بهشتم لالا لا لا تو بودی سرنوشتم
بخواب ای مونس روح و رَوونم بخواب ای بلبل شیرین زبونم
بخواب ای جون شیرین راحت دل چون بلبل نغمه زن در ساحت دل
بخواب ای غنچهء بشکوفته من