|
خزعبلات
|
از قاب پنجره اتاقم به کوچه نگاه مي کنم
صداي ناله و شيون فضاي کوچه رو آلوده کرده
جسدي را از آپارتمان رو برو بيرون مي آورند و با بنز مي برند
مي روم ميان جمع عزاداران از يکيشون آتيش مي گيرم و سيگارم رو روشن مي کنم
مي گويم : مرگ حق است
همه منو بد نگاه مي کنند!
قابي از ديوار پوشيده با سيمان - موجودي با چهار پا به سختي روي ديوار حرکت مي کند مي بينم
روي بدنم جاي پاهاش رو حس مي کنم
پرده را مي کشم که از اين حس خارش آسوده شوم
کسي وارد مي شود بوي دارو و غذا در هوا مي پيچد
پرده را کنار مي زند
: هوا بهت بُخوره برات بهتره
دوباره قاب قبلي برمن ظاهر شد
در قاب- پنجره دستشويي همسايه رو مي بينم که چندگاهي تلالو نور از پشت شيشه ها ديده مي شود
خود را کنار پيرزن همسايه مي بينم
براش لَگَني مي گذارم
پيرزن منو با تعجب نگاه مي کنه
در قاب پنجره اتاق پيرزن
پنجره اي نيمه باز با تختي خالي و نيمه سيگاري نيم سوز ديده مي شود.