|
خزعبلات
|
چند روزي بود وجودشون رو بيشتر حس مي کردم
وجودشون که براي ديگران نفرت انگيزه
توي تمام زندگيمون وول مي خورند
شدند جزء اعضاء ثابت خونه انگار با گوشت و پوست ما عجين شده اند
اينقدر بهمون نزديک مي شن که ديگه کاري بهشون نداريم
باهاشون مراوده هم مي کنيم
موجودات عجيبيند
چهار تا پاي ظريف چندش آور و دو بال به نازکي پيله ابريشم
سري سفت با دو چشم بادامي در انتهاي بالها در جايي که بدنشون تموم ميشه يه پوسته اي که پر از تخمهاي ريزي است قراردارد
به تازگي تا توي اتاق هم مي آيند
در آشپزخانه که زندگي شهرنشيني برپا کرده اند
وقتي مهموني مياد توي آشپزخانه ترس به دل همه ما مي افته که نکنه يکيشون بياد بيرون و بخواد خودنمايي کنه
توي دستشويي جايي نيست که سر نزده باشن
وقتي از روي دندونه هاي مسواکي عبور مي کنند يه حس قلقلک خوبي دارند
تا توي حموم هم اومدن خيلي بامزه اند وقتي آب بهشون مي خوره تندي مي دوند و يه سوراخي رو پيدا مي کنند و خودشون رو توش جا ميدن
وقتي شبها همه چراغها خاموش مي شه همشون ميان بيرون و جلسه رسمي ميشه
حتي سعي مي کنند مارا هم گول بزنند مثلا يه جا ثابت مي مونن تا فکر کنيم مرده اند ولي وقتي يه کم احساس امنيت مي کنن همه کاري مي کنند
حتي به مرده خودشون هم رحم نمي کنند مثل انسانها نمي دونند چه جوري حس غريزيشون رو مهار کنند با مرده خودشون هم جفت گيري مي کنند اينقدر هم سرگرم هستند که اگه بخواي در اون لحظه نابودشون کني متوجه نمي شن شايد هم دراين راه بميرند ولي دست بردار نيستند.
يه بار يکيشون رو روي کابينت ديدم مگس کُس رو برداشتم
اينقدر محکم زدم که در کابينت کنده شد ولي نمرد
دويد رفت روي ديوار هرچه زدم بهش نمي خورد
رفت روي در آشپزخانه و بعد به سرعت روي سه کُنجي که يک سماور بزرگ تزئيني روش بود چند بار زدم که نخورد و سماور افتاد و تکه تکه شد
دوباره دنبالش کردم سمج شده بودم حتما بايد مي کشتمش
به ميز تلويزيون نزديک شد خواستم بزنمش که دستم به پارچه روميزي گير کرد و تلويزيون و تمام اعضا افتادند کف زمين
اهميت ندادم
ديگه يه حس لجبازي عجيبي داشتم رفت روي دکور که پر بود از لوازم چيني تزئيني
از ميز بالا رفتم و يه چند ضربه به پشتش و جلوش زدم که همه ظروف روي دکور افتاد و شکستند از ترس از روي ميز افتادم
با اون درد دست و پا بلند شدم اين وضع ديگه قابل تحمل نبود
زندگيم رو داشت به هم مي ريخت به روي ديوار رفت هرچي تابلو بود از روي ديوار براي از بين بردنش زدم و انداختم
ديگه داشت باهام بازي مي کرد ديدم داره از اين موش و گربه بازي لذت مي بره
رفت روي حباب چراغ گاز که يکي محکم بهش زدم که يه سِکَندَري خورد و دوباره فرار کرد
رفت و رفت تا رسيد به آينه اي که روي طاقچه بود يه ذره اونجا ايستاد مثل اينکه داشت خودشو نگاه مي کرد
احساس کردم توي آينه به من نگاه کرد و لبخندي به من زد
از اين مضحک بودنم اعصابم به هم ريخت
يکي محکم زدم روش
آب بدنش توي چشمم پريد و آينه شکست
بيچاره بدجوري مرد
برگشتم
پشتم رو نگاه کردم
ديگه دلم مي خواست يکي منو با مگس کُش بُکُشه!؟.............................................