تبليغاتX
سمفونی مردگان
خزعبلات

ساعت ۳ بعد از ظهر
تصورش هم نمي تونست بکنه ولي ديگه کار از کار گذشته بود
نگاه کرد يک خط قرمز روي تصوير به علامت رد شدن پرينت روي شماره تصوير ظاهر شده بود
خيلي تعجب کرد به دستگاه دريافت نگاهي کرد اون هم رد کرد ولي فقط يکي را
با چنان سرعتي از روي صندلي بلند شد که باعث افتادنش شد !
کپي کاغذ به آرامي از لابه لاي غلتکهاي چرخاننده بيرون مي آمد
حرارت کاغذ دست رو مي سوزوند
چاپ شده بود و پيغام خطا روي آن دقيقا" در وسط تصوير چاپ شده بود
کاغذ را از روي سيني دستگاه بلند کرد
دستهايش مي لرزيد
خدايا چي کار کنه ؟!......
به کارفرماش چي بگه ؟!......
حتما مي کشتتش! اما چه کشتني ؟ کاش مي کشتتش !
سرکوفت ها و سرزنشهاش و فحاشي کردنهاش از قرار گرفتن صدباره گردنش روي تيغه گيوتين بدتر بود !......
نمي دونست چه کند ؟!.....
ساعت ۳:۱۰
زنگ در زده شد کاغذ هنوزتوي دستهاش بود
هيچ جايي رو پيدا نمي کرد
بالاخره گذاشتش زير دستگاه هيتر و سريع خودش رو به در رسوند
در را باز کرد
خودش بود
بدون اينکه سلام کند داخل شد و رفت پشت ميز نشست
چند سوال ازش پرسيد ولي اينقدر هواسش پيش اون کاغذ بود نمي فهميد چي ميگه
مشغول کارش شد
ساعت۳:۳۰
آمد توي اتاق يک راست رفت سر وقت همون کامپيوترو با برنامه دريافت همه چيز رو بازرسي کرد!......
ساکت ايستاده بود صداي مرد را شنيد
گفت : اين چيه ديگه ؟!.....
از جاش پريد به طرفش رفت
ديگه همه چيز رو فهميده بود !.....
هيچي نگفت !.....
با عصبانيت گفت : کار رو کجا گذاشتيش؟
يه کم اين پا و اون پا کردو بعد سعي در پيدا کردن کاغذ کرد
هرچه گشت انگار نبود !....
دستش رو تا زير دستگاه برد و به سختي کاغذ رو کشيد بيرون
کاغذ رو محترمانه به طرفش برد!....
چند دقيقه بعد روي صندلي اتوبوس نشسته بود و به جايي مي رفت که نمي دونست براي اين از دست دادن چي بهشون بگه ؟!....... 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:56  توسط Dead symphoni  |