تبليغاتX
سمفونی مردگان
خزعبلات

مدتی بود به یک ساختمون بی هویت می رفت

بی هویت چون اونجا خودش نبود ..............

از هویت خودش متنفر بود وقتی تنها بود بهتر باهاش کنار می اومد

قرصهاش تموم شده بود ولی به رنگش فکر می کرد اول ها رنگشون رو دوست داشت                 جیگری

ولی حالا انگار رنگها عوض شده بودند ......................

این ساختمون رو به کنار خیابان ترجیح می داد

کنار خیابون همه یه جوری نگاهش می کردند بعد هم باید می ایستاد و چونه می زد

(اینقدر همه که این نسل مذکر خِسَت دارند که آدم رو خسته می کنند)

(اگه بشه بهم گفت آدم بین این جماعت یه اسم دیگه ای دارم ولی تداعی اون اسم در ذهنم هم آزاردهنده است)

صدا : شبدا

(بلند شدم راه رو بهم نشون دادند

رفتم ............. )

 

(چشمهام رو باز کردم صبح شده بود روی میز توالت دو ردیف اسکناس سبز بود که دیگه توجهم رو جلب نمی کرد.)

به یاد دیشب افتاد که چه شب خشونت باری بود

(با تمام وجودم می خواستم خفه اش کنم ولی قوانین حاکمه جدیدم اجازه نمی داد)

چهره اش رو توی آینه نگاه کرد که امروز کریه تر از دیروز شده بود

به یاد معنی اسمش افتاد (سخن خدا)

(وقتی بچه بودم به زور پدر که سالار بود مجبور بودیم تمام ماه رمضون رو روزه بگیریم اون سال از بخت بد ما افتاده بود به تابستون اینقدر این روزهای تابستانی طولانی بودن که از گرسنگی دلضعفه می گرفتیم با خواهرهام موکت ها رو بالا می زدیم و شکممون رو روی موزاییک سرد فشار می دادیم )

خودش رو از فکرهای همیشگی رها کرد و حاضر شدو رفت

پیاده روی کرد تا به محل قرارش برسه که ماشینی جلوی پاش ترمز کرد

(: خانم افتخار میدید ؟!......

نگاهش کردم چشمهای مهربونی داشت خیلی هم جوون به نظر میومد ناخودآگاه به سمتش کشیده شدم سلام کردم و روی صندلی جلو نشستم

دستهای گرم مرد رو توی دستهام حس کردم احساس کردم چیزی در درونم فروریخت!

مرد فقط لبخند می زد و لذتهای درونیش را با فشار مفرط به دستم نشان می داد

احساس کردم مرد آرزوهامه .......

 تا اینکه به خونه ای ویلایی در خارج از شهر رسیدیم

مرد پیاده شد و در را برایم باز کرد مثل یک لِیدی باهام برخورد می کرد با راهنمایی مرد داخل شدم سکوت خونه همونی سکوتی بود که همیشه دنبالش بودم به اتاقی رفتم و خودم رو آماده کردم مرد با ملایمت خاصی مشغول شد و حتی در آرامش ارضاء.

مرد بیرون رفت و گفت : می رم دوش بگیرم.

من فقط نگاهش کردم نفهمیدم چرا در رو قفل کرد ؟!......

صدای چند مرد را از پشت در شنیدم !......)

 

حالا دیگه خودش رو یه آش و لاش کامل می دونست تیغ رو از کیفش بیرون کشید و ...............................

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:19  توسط Dead symphoni  | 

خسته ام .........

خسته!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:28  توسط Dead symphoni  | 

با تمام مهرباني و الفت دستش را زمينه اي سبز براي پرندگاني مهاجر مي کند
خودش را با پرندگان همساز مي کند و عشق مي آفريند
عاشق مسافري که به اقتضاي شغلش قلبش و احساسش و وجودش را در جعبه اي که بسته بودنش با خودش سازگاري ندارد
و نوري که در آن جعبه انرژي پتانسيلي است
که با حرکات موزون لب ها جنبشي مي شود و شعله هاي عشق را در وجودش مي تراود ولي در زماني که وجودش براي خودش و طبق افکار خودش باشد و ببيند و بداند!
و بگويد تمام زندگي برکتي بيش نيست
و ديگران را به آزمون بزرگ با هم بودن که تجربه جديدتري است ترغيب کند !
علامت مکسي در انتهاي هر سخن وجود دارد که در انتهاي جمله به دايره اي توپُر مي رسد و حجم تمام کاماها را در بر مي گيرد.

و من که پا در هوا مفعول بي هويته زندگيه خويشم !.................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:46  توسط Dead symphoni  |