تبليغاتX
سمفونی مردگان
خزعبلات

:غسل می کنم
غسل جِنابَت برای رضای خدا  قُربَة"اِلَی الله...  

مگه فاصله اش چقدره ؟! فقط یه نقطه!
دیگه چه فرقی می کنه!......
اونم با این هیچ فرقی نمی کنه که تفاوت در نگاه آدمهاست!.......

به روزی فکر می کرد که مرد پس از اینکه دید او تنهاست
کشوندَتِش به سمت راهرو
مگه چند سالش بود که بتونه بفهمه باهاش چه می کنه ؟!.........

همیشه یه دامن گُل گُلیهِ نازک با گلهای سُرخ می پوشید
داشت بازی می کرد
با اشاره مهربانانه مرد  به سمت راهرویی رفت که پر از بوی چوب نمناک بود
مرد دامنش را بالا زد و ........
چند دقیقه ای در سکوت
مرد را دید که در را باز کرد نور شدیدی توی چشمش افتاد
به سمت اتاق خواهر رفت اشک ریخت
خواهر فقط نگاهش کرد.....

پس از گذشت ۲۰ سال از آن موقع
فکر کُشتن مَرد رهایش نمی کرد

از پله های پُشتِ بام بالا رفت
مرد را در حال درست کردن کولر دید
با الواری محکم چند بار با قدرت به سَرِ مرد کوبید
سَرِ مرد را بُلَند کرد دستانش از خون صورت مرد خونین شد
به سمت حمام رفت

:غسل می کنم
غسل جِنایَت برای رضای خدا قُربَة"اِلَی الله...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 20:14  توسط Dead symphoni  | 

به خاطر دلتنگی هام یه شعر از هم اتاق سالهای بد خواهر که به بنده تقدیم شده می نویسم!

به هم اتاق سالهای بد بیگانه زمین خواهر

فرو

به بالش

می شد 

گاهِ زمان به دنده های افقی شیهه

سیب بی تفاهمی ست

میان رقص های حضور زرد

حل نمی شویم    حلاج

آب از سر ما یکسان نمی گذشت

کندوان به پهلو می رفت و تاریک

جیغ می زدیم

به یاد بیاور هفت سالگی

ای ناتنیِ خون

کندوی خَم نیش...

زباله یِ خطا رنگ می پاشیدوُ

چه بی حوصله به چرتکه مان می نشست

سکوی مرده شورخانه بودوُ

اشارت بی نطفه یِ سبز...

به درزِ سنگفرشِ کافه

یک نفس

مورچه از ........ بالا می رفت

به سیل مرگ کاش

همه غرق می رفتیم...

به دروغ دخیل می بندد دست

به هرچه لاشه تر

سر به عروجِ موازی با محیط حلقی که می افتد...

دست آویزان        آبله به لب

سنگواره می شدم وُ

تخت نفس نمی کشید...

ترس است

از شیار دنده تا فاصله یِ دندان کهیر می زند

-کافور می پاشند-

ترس است

گیس داده سمت باد     به بستری که تابوت

-زیرش را نمی گیرند-

ترس است

انهدام ماهیچه به رکودوُ سهم دلقک ها

درتخت بالا سرم جان می کند .

بالا می آورم ات ای حناق بی وقفه به حلق

سردابِ خیز

پارو به شنی بی رفت وُ آمد فرو می شد

و ما دریا نمی رفتیم وُ

ما بالا نمی رفتیم

بالا

به طنابِ آخر

وارونه سر از درهایِ حلقوی

شن هزاره مکرر می شد

و به سُر سطحِ بی انتها    گِل نمی شدیم

                                  گِل

                                  نمی شدیم .

به خاطر تلخی این سالها اشک می ریزم!.................

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:2  توسط Dead symphoni  | 

اين داستان مربوط به خاطرات زني در همين حوالي ست !.....
تقصير اين قصه ها بود        تقصير اين دشمن ها بود        اونا اگه شب نبودن         سپيده امروز با ما بود
 
ساعت ۱۳:۵۰دقيقه به اون پاساژ احمقانه که انگار از فضا جاي ناجوري افتاده و هيچکس توان جابجاييش رو نداره رسيدم
هوا بهاري بود و ابرها آسمان آبي رو به سفيد مبدل کرده بود
پيرزني لنگان لنگان خود را به من رساند
نمي دونستم چهره ام از پيرزن دعوتي کرده که با اين اشتياق به سمتم مي اومد!
پيرزن گفت : تا به حال بهار رو اينجوري ديده بودي ؟ ديگه نمي بيني ها ازش لذت ببر.
و من فقط لبخند زدم...............
پيرزن شروع کرد که : چندوقت پيش رفتم دکتر و گفت بايد رحمم رو در بيارم منم اينکار رو کردم ولي فکر کنم تخمدانهايم رو هم درآورده حالا ديگه مي دونم که پوکي استخوان گرفتم پاهام همش درد مي کنه آخه مي دوني که تخمدانها هورمون سازند و کلسيم ميده يه همچين چيزايي .
من فقط نگاهش کردم..............
پيرزن ادامه داد : مواظب خودت باش زن خيلي لطيفه بايد از خودت مراقبت کني .
بعد خداحافظي کرد با آرزوي خوشبختي.................
من همچنان ايستاده بودم ............
طاهره بعد از چند دقيقه يواش يواش به طرفم آمد چشمهاش ناراحتي عميقي داشت!...
ولي من بهش خنديدم ................
مي خواستم براي چند دقيقه هم شده از اون جو احمقانه بيرون بياد .............
ولي ناراحتيه طاهره عميق تر از هميشه بود حتي لبخند هاي مصنوعي هميشگي اش را هم نداشت!....
ساکت بود ............
به طاهره گفتم : اين کبودي ها نبود قبلا چرا دوباره اينطوري شدي ؟!...
(طاهره تازگي ها بينيش را عمل کرده به خاطر اصرارهاي اون شوهر ابله اش)
طاهره گفت : کتک خوردم .
اول باورم نشد !...
بعد ديگه گريه به طاهره امان نداد با صدايي بغض آلود گفت : تقصير خودم بود تحويلم نمي گرفت خواستم بهم توجه کنه باهاش شوخي کردم حوصله نداشت .
اينقدر طاهره رو زده بود که همسايه ها به ۱۱۰ خبر داده بودند
طاهره مي گفت : مي ترسم ديگه مي دونم بر نمي گرده خونه حالا حتما ميره حکم طلاق مي گيره ؟!.....

اتوبوس وارد ايستگاه شد ........
مردم مي دويدند ................
طاهره ازمن خداحافظي کرد و در انتهايي ترين صندلي اتوبوس نشست و با چشماني پر از اشک دست تکون مي داد . 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:4  توسط Dead symphoni  |