تبليغاتX
سمفونی مردگان
خزعبلات

وقتي اينقدر اين روزهاي تابستاني طولاني هستند و من عاشق تاريکي
همه پرده ها رو مي کشم و درها رو مي بندم که هيچ نوري بهم نرسه
هرجور شده اين نور لامذهب از يه گوشه اي يا يه سوراخي خودشو نشون مي ده!.......................
اونقدر تو تاريکي چشم مي دوزم و زُل مي زنم که چشمهام هر روز بيشتر از حدقه بيرون مي زنن
مي ترسم که مانند ديوونهء توي آرامش در حضور ديگران يه روز توي تختم خُشک بِشم و بميرم
صداي کلاغها رو مي شنوم انگار فهميدند وقت استِعمالشون از بدن من است.

تمرين سکوت مي کنم
سيگارهاي پشت هم که آتش مي کنم تازه مي فهمم ريه ام چه دودهايي رو موقع حرف زدنم از دست مي داده!.............
 
وقتي با سر درد هميشگي و دو عدد اگزازپام خوابم مي بره که زلزله اخير هم تختم رو مي لرزونه
ولي من با بي حسي باز مي خوابم
با صداي اين اس-ام-اس لعنتي از خواب مي پرم که : (مشترک گرامي به علت عدم پرداخت به موقع قبض فلان تاريخ تلفن شما قطع مي گردد . ام سي آي)
بلند ميشم که يه دوشي بگيرم شايد اين منفذهاي سلولي پوستم جاني تازه بگيرند تا بتونم بقيه روز را هم بگذرونم.............................
کيسه رو چنان روي پوستم مي کِشَم که کثافتها و چربيهاي پوستم مانند کرمهايي که به اندازه کرمهاي خاکي که وقتي بميرم دورتا دورم جمع مي شَن را روي پوستم مي بينم!
وحشت زده آب به پوستم مي زنم و خودم رو از اون سلول نمناک که بوي کرمهاي خاکي مي ده خارج مي کنم.............................
حوله رو به بدنم مي کِشَم تا خُشک بِشَم .
احساس مي کنم تَک تَکِ اعضاي بدنم رو جدا شده از جايي که به آن تعلق دارند لمس مي کنم!
صداي کلاغها را بلند و بلندتر مي شنوم !..................................
 


آقا من رئال جادويي نويس خوبي نميشم خودم مي دونم ها ولي براي دلخوشيه ديگه!........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:43  توسط Dead symphoni  | 

پشت ميز کارش نشسته بود
ميز که از دستگاهي که آنطرفتر روشن بود مي لرزيد دستانش را مي لرزاند
به يک برج بلند با رنگ قرمز فکر مي کرد به مرکز خريدي که چندروزيه انگار گلوش اونجا گير کرده بود
به چند پله اي که به زيرزمين مرکز راه پيدا مي کرد
مغازه اي زير پله اي و با اينکه کوچکترين مغازه مرکز
به نظرش بهترين مغازه بود
مجسمه هاي گچي و ظروف شيشه اي تمام ديوار مغازه را که پلاني شبيه ذوذنقه داشت را پوشانده بود

به نگاههاش فکر مي کرد
به تابلويي که عکس داخلش دو درخت را نشون مي داد که حالا روي ديوار درست بالاي سرش در جايي که نشسته آويزان است فکر مي کرد
صداي فرياد پسر را شنيد
انگار مي خواست يه چيزي بگه (چون قدرت بيان کردن نداره و هم درست نمي تونه بشنوه)
پسرک دستش رو گرفت رفتند توي راهرو
مرد را ديد که روي کاناپه لم داده بود و سيگار مي کشيد

مرد زيرچشمي نگاهي بهش انداخت
رفت در آشپزخانه و شروع به تهيه غذا کرد
پسر رفت پيش مرد در راهرو نشست
در حاليکه غذا درست مي کرد به مرد فکر کرد
صداي مرد : پس اين غذا چي شد ؟ اين بچه که از صدقه سر تو و خانواده ات ناقصه داره از گشنگي ميميره بيچاره چيزي هم که نمي تونه بگه!
به پسر فکر کرد
به اينکه هميشه فريادهاي ممتد مي کشيد و هميشه مريض بود
حس کرد ازش خسته شده !

چند روزي بود در مرکز خريد مغازه زيرپله اي درش بسته بود و چراغهايش خاموش
دلش براي صداي ناشناس تنگ شده بود
به ياد حرف ناشناس افتاد که گفته بود : ما رو حلال کنيد
ناشناس رفته بود و حس نفرت در او تکرار شد !.........................  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:10  توسط Dead symphoni  | 

هديه اي گرفتم مثل هميشه تا برسم خونه دارم فکر مي کنم به آدماي خونه در مورد اين چيز ناشناس چي بگم ؟!
(که از کي و چرا گرفتم؟!........)
با ترديد و دلشوره (خوب ميگم از همکارم يا از دوستم اشکال نداره که از اونا هديه بگيرم نه ؟!..........)
تمام فکر و ذکرم ميشه دروغ يا توجيه براي اين هديه مبتذل!........
به خونه رسيدم
موقع درآوردن کفشهام ترديد بيچاره ام مي کنه (بالاخره چي بگم ؟!..........)
وارد خونه مي شم به بابا که جلوي تلويزيون لم داده و داره اخبار سياسي نگاه مي کنه سلام مي کنم
به اتاق مي رسم
چراغ را روشن مي کنم
کسي توي اتاق نيست
يادم مي افته همه شون رفتند
ديگه کسي نيست براش دروغ و توجيه بيارم براي چيز ناشناسي که ازهر کسي گرفتم.............
چراغ را خاموش مي کنم به ياد اون شرايط و تشويش هاي احمقانه اش اشک مي ريزم
چقدر دلتنگم براي اون شرايط!...............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:36  توسط Dead symphoni  | 

در اتاق پذيرايي مبهم که نمي دانم صاحبش کيست ؟!....
روبه روي تلويزيوني خاموش در تاريکي روي کاناپه اي دراز کشيده ام و سيگار دود مي کنم
موناليزا درون قابي دست ساز که از کله هاي چوب به صورت کله و راسته به سبک آجرچيني به هم متصل شده اند با لبخندي که مشخص نيست لبخنده يا بي تفاوتيه مطلق و چه بسا لبخندي بغض آلود به من چشم دوخته است!
نبايد صدايي ازم دربياد فقط مي توانم در تاريکي سيگار بکشم و گرنه زن صاحبخانه مي آيد و کربلا به پا مي شه!
در انتظارم
در انتظار مردي که برايم يه بسته بهمن کتابي بياره
گفتم کتاب دارم کتاب خاکستر به خاکستر هارلد پينتر رو مي خونم که پر از نمايشنامه هايي با نثري عجيب و ديالوگهاي مبهم است.
اي واي خاکستر سيگارم ريخت
نمي تونم حرکت کنم چون سرو صدا ميشه
مجبورم مانند پينتر که دغدغه هاي ذهنيش رو روي کاغذ پخش کرده است
خاکستر به خاکستر بر روي لباسم پراکنده شون کنم
..........................................................................................
 دو کبوتري که بالاي پنجره لانه دارند تا وقتي من روي تخت دراز کشيده ام به سمت لانه شان نمي آيند
از پشت بام همسايه روبه رويي به طرز مبهمي به من چشم دوخته اند
دارند موقعيت امنيتي خود را تحليل مي کنند
وقتي از روي تخت بلند مي شوم
به سرعت به سمت لانه شان مي آيند و روي تخمهايشان که با تلاشي وصف ناشدني ازشون نگهداري مي کنند مي نشينند .
براي کشيدن يک نخ سيگار دُزدکي به آرامي پنجره رو بازمي کنم
صداي افتادن تخم کوچک کبوترها روي چارپايه
روح من خاکستر به خاکستر نابود مي شود .
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:3  توسط Dead symphoni  | 

امروز تمام وجودم گوش شده بود از در خانه که بيرون آمدم با عجله خود را به سر خيابون رسوندم
صداي بوق ماشين ها نشاندهنده شلوغي بود
توي اون سرما که صداي سوز برف رو مي شنيدم ايستادم تا اينکه صداي ترمز ماشين رو جلوي پاهام شنيدم
سوار شدم خيلي عجله داشتم
سرچهارراه توحيد که چراغ قرمزش پدر اعصابم رو درآورد
تا رسيديم اون طرف چهار راه که ديواري داشت با شيشه هاي شکسته بر روي ديوار که صداي شکستن رو در ذهنم تداعي مي کرد .
صداي برخورد ماشين  تمام وجودم رو لرزوند
از ماشين پياده شدم به دعواهاي دو راننده گوش دادم
صداي ترمز ماشين ديگري را جلوي پاهام شنيدم
اون هم پر از حرف و حديث بود همه را شنيدم
به مقصد رسيدم
اونجا ايستاده بود
جلو رفتم
شروع کرد به حرف زدن گفت و گفت
همه چيز را شنيدم که : چرا دير اومدي وحرفهايي در مورد عشق جديدش که دوستش داره ومي خواد باهاش ازدواج کنه !
هيچ نگفتم تا مي خواستم حرف بزنم صدام رو در نطفه خفه مي کرد وادامه مي داد حس کردم اين خصلت بد سکوت داره حس خرد شدن رو در من القاء مي کنه
تا اينکه حرفهاش تمام شد گفت : بريم
در سکوت قبول کردم
درماشين هي يادِ خاطراتش مي افتاد و نمي تونست جلوي خودش رو بگيره و با آب و تاب برام تعريف مي کرد
صداي خاموش شدن ماشين رو شنيدم
راننده تلاش کرد راهش بيندازه و در را باز کرد (طوريکه نيمه تنه اش روي فرمون ماشين با يک دست در بيرون و پاهايي روي زمين که سعي در کشيدن ماشين به سمت جلو داشتند )
صداي غرغرهاي راننده رو شنيدم که گلايه مي کرد
تا اينکه از همه معذرت خواهي کرد و پياده شديم
چند قدم پياده روي کرديم و او همچنان حرف مي زد تا اينکه همون ماشين يه کم جلوتر برامون نگه داشت و از ما خواست که سوار بشيم
سوار شديم
بعد حرفهاي راننده که: تازه همين امروز لامذهب رو داده بودمش تعميرو حالا اينطوري بازي درمياره
اون همش منتظر بود تا حرفهاي راننده تموم بشه و شروع به حرف زدن بکنه
راننده که انگار متوجه شده بود سکوت کرد و او بازهم ادامه داد
صداي دختر را که روي صندلي جلويي نشسته بود رو شنيدم که :قربون دستت داداش هرجا راه دستت باشه پياده مي شم !؟..........................
تا اينکه دوباره ماشين خاموش شد
با خاموش شدن ماشين صداي بوق ممتد ماشين ها و سبقت گرفتن هاي ماشين هاي ديگر و هياهوي ريز مردم که در هوا پخش مي شد به گوشم مي رسيد .
اين بار ديگه کاري از دست راننده ساخته نبود صداي در ماشين را شنيدم که باد مهلتي براي باز بودن بهش نداد
دلم مي خواست خودم رو از اين مهلکه اصوات خلاص کنم
نگاهش کردم در کنارمن ايستاده بود و همچنان لبانش مي جنبيند
مي خواستم چيزي بگم ولي انگار صدام در برابر اون همه هياهو و صداهاي مختلف تسليم شده بود
ازش خيلي فاصله گرفتم
صداي ترمز شديد ماشين آخرين صدايي که شنيدم
و نگاه متعجب او آخرين چيزي بود که ديدم.......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:33  توسط Dead symphoni  | 

البته خیلی خزعبل می دونم!..............................

از کنار هم مي گذريم
ولي ديگه نميشه از کنار نعش کش گذشت
نعش کش با اون ديالوگهاي تکراري که تداعي کننده زندگيِ شغليِ پر از تکرارش است
و از کنار هم گذشتن هاي ممتد.....................
دخترک با تمام عقده هاي زندگيش چنان غرق در احساس هايش است
که دور نمايي زيبا و افقي و کشيده جاده حتي به چشمش هم نمي آيد!..................
آري همه چيز کوتاه است............................
به زبان پسر همه چيز واقعي است
اي کاش حقيقتي حقيقتي در کار بود !...........................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط Dead symphoni  | 

سلام دوستان ببخشید من نبودم در یک مسافرت مبتذل با معاشرتهایی خاص به اصرار مادر حضور داشتم.

روز - داخلی

برق ها ۴ ساعته که رفته (هنوزم در این عصر باید دچار این مشکل مبتذل باشیم ) نه میشه موسیقی گوش داد و نه میشه کولر روشن کرد توی این گرمای ۲۰ درجه نه چیزی به ذهنم می رسه و نه دیگه چیزی نمی خوام بنویسم!همش گلایه اس گلایه کردن هم که دردی رو دوا نمی کنه!

گلایه از اینکه همه جا اعلام می کنن که مجموعه های تلویزیونی بدساخت نباید اجازه نمایش داشته باشند با هر هزینه ای که برای ساختشون متقبل می شوند ولی باز هم تلویزیون رو که روشن می کنی چرت و پرت به ما تحویل می دن !

شب-داخلی

وقتی شبها با زور فلورازپام (نخواستم بگم دیازپام که زیاد کلیشه ای نشه ) خوابت می بره

ساعت ۳ از خواب می پری و هیچ کار مفیدی برای انجام نداری چون همه خوابیده اند تو باید در سکوت یه جوری خودت رو سرگرم کنی .

پشت هم سیگار می کشی بازهم نوری در آسمان پدیدار نمیشه تصمیم می گیری یه کار طولانی مدت انجام بدی که وقتت بگذره !

بلند میشی وضو می گیری و س از مدتها نماز جعفر طیار می خونی  !

که حداقل ۲ ساعتی طول می کشه و انتهای نماز به غلط کردن می افتی که: این دیگه چه کاری بود کردی !؟..........................

ساعت ۵ شده دیگه آفتاب زده و نماز هم تمام شده بازهم بی حوصله دور خودت می چرخی !........

کتاب قصص الانبیاء رو باز می کنی و داستان زندگی حضرت آئم رو می خوونی که چقدر فرشته ها زور زدن تا آدم آفرید نشه !!......و خدا هی باهاشون لجبازی کرده (البته فکر کنم دارم کفر می گم چون لجبازی در هیچکدوم از صفات ثبوتیه و صلبیه باریتعالی ذکر نشده ) که : انی اعلم مالا تعلمون

من می دانم آنچه را که شما نمی دانید .

و حالا خدا می دونسته و این من شدم              فرزند آدم عجیب نیست !!!!.........

ساعت ۶:۳۰ است حالاوقت رفتن به محل کاره دیگه صبح شده .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:20  توسط Dead symphoni  | 

سلام این داستان به خاطر اینه که اصلا حالم خوب نیست .

صداي محکم بسته شدن در را شنيدم
بيدار شدم
بابا اومد و با پاهاش زد به مجيد و بيدارش کرد
داد و فرياد که : چرا آبرويم رو مي بري  رفتي تو مغازه يکي ديگه نشستي و کشيدي و نعشه اومدي بيرون که چي ؟
مجيد با اون لحن عجيبي که هر آدم محتاج به يه چيز ثابت داره
گفت : کي گفته ؟ من مي کُشم اون کسي رو که اين مُزخرفات رو گفته
بابا اداي حرف زدنش و حرکات ناموزونش رو در مياره و يک کتي مي ايسته و حرفهاي مجيد رو تکرار مي کنه
مجيد که ديگه داشت بهش برمي خورد بلند ميشه
ميگه : حالا ديگه اداي منو در مياري
خبر نداره که اينقدر دچار وضعيته ناهمگونيه که همه اداش رو در در ميارن
مهدي بين اين دعواها و فحاشي ها به سرعت فرار مي کنه مي دونه که اگه بمونه شخصيت اون رو هم لِه مي کنند.
بابا اينقدر ناراحته که صورتش سرخ شده و چشمهاش در پشت اون عينک از زور هيجان داره مي زنه بيرون .
بابا فقط فحاشي مي کنه
مجيد هم که هيچوقت احترام بابا رو نگه نمي داره با فرياد جوابش رو مي ده !
من و خواهر کوچکم مجيد را کنار مي کِشيم
مامان که مثل هميشه همه چيز رو توي خودش مي ريزه
نشسته و قطرات اشک از چشمهاش سرازير مي شه .
بابا گفت : مي خوام نَباشي تو اين خونه برو گُمشو که آبرويم رو مي بري
: من گُه خوردم که تويي رو به اين دنيا عرضه کردم که اين اَن بشي !
مجيد با تمام جوني که نداره فرياد مي زنه : مي خواي برم ؟.......................
بعد ديگه نمياي دنبالم ؟!...............
با اين حرف همهمه و شلوغي آرام گرفت و همه منتظر بوديم !
مجيد مارو نگاه مي کرد
نوعي ترديد و ناباوري تو نگاهش نشسته بود
انگار سکوت واقعا علامت رضايت شده بود
مادر همچنان آرام گريه مي کرد
انتظار عکس العمل بابا همه رو خفه کرده بود ولي بابا صداش در نمي اومد !
مجيد وحشت زده گفت : باشه مي رم!؟.................
سکوت شکسته شد و مادر بلندتر گريه مي کرد
بابا مشغول کار خودش بود
من و خواهرم فقط به اين صحنه نگاه مي کرديم
صداي بسته شدن در بغض مادر رو ترکوند ..................................... 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:56  توسط Dead symphoni  | 

آب تُنگ بُخار شده است ولي ماهي مدتهاست به صورت خميده و مُرده در آن شناور است!
قرصها و انسولين ها تاريخ انقضايشان فرا رسيده
ولي مورد استفاده قرار مي گيرند!
کودکي مُرده است و لي هنوز صداي لالايي مادر شنيده مي شود !
جسمي بي جان اما هنوز بوي دود سيگاري با توتون خُشکیده به مَشام مي رسد !
 
پدر فکر مي کرد با خوندن کتاب مي تونه او را تشويق به خوندن بُکنه ولي او حتي تمرکزي براي خواندن نداشت !
با وحشت از خواب پريد
بدنش مي لرزيد
کيف پولش را نگاه کرد هرچه داخلش بود برداشت و با همان لباسهاي خواب از خانه بيرون زد
اسکناسهاي مچاله شده توي دستش رو نگاه مي کرد که مبادا بيفتند
: اَه حالا این زَهرِماري رو کجا بگذاره؟  کيف رو که نياوردم
خريد
يه جايي توي شلوارش جاساز کرد
به سمت خونه اومد يادش افتاد کليد رو فراموش کرده !؟.............................
با ترس به سمت پله هاي زيرزمين سرازير شد
پا به دخمه اي پر از بوي فلز و جوشکاري گذاشت
براي يافتن کليد اول سرغ مهدي رو گرفت
ولي همه کارگرها گفتند نيستش!............
پدر در عرض کم راهرو پديدار شد
گفت : بابا کليد رو يادم رفته بيارم مامان هم خوابيده نمي خوام زنگ بزنم که بيدار بشه ..........................
بابا با نگاه به سر و وضعش گفت : چِت شده ؟
از پريدگي رنگش و دستاني که به دور بازوانش حلقه کرده بود
انگار باباش فهميده بود چيزيش شده
با بي حوصلگي گفت : هيچي کليد رو مي خواهم همين !..................
باباش کليد رو از جا کليديش جدا و به دستش داد
در رو باز کرد
دسته کليد رو به آرامي روي يکي از پله هاي بالایی زيرزمين رها کرد و رفت
به سمت اتاق رفت و بوي عود در هوا پيچيد
پُکهايي به اون کُوفتي مي زد انگار حالش رو بهتر مي کرد
درجه هواي بدنش تغيير کرده بود
 
ماهي تُنگ از بَس مُرده بود چشمهاش سفيد شده بود!
قرصها ها و انسولين  تاثير خود را از دست داده بودند!
صداي لالايي مادر بچه مُرده ديگر شنيده نمي شد!
حتي بوي توتون خشک هم به مشام نمي رسيد !
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 3:11  توسط Dead symphoni  | 

همه مرغان هم آواز پراکنده شده اند                                آه از اين باد بلاخيز که زد بر چمنم
هوشنگ ابتهاج ( سايه)
در فراق ياران

از حضور و وجود خدا ديگر چيزي جز يک تسبيح برايش نمانده بود!
تسبيحي که به نظر چوبين مي آمد ولي مي گفتن از خاک کربلاست!
تسبيح در دو رديف منظم کنار هم چيده شده است.
در ميان مُهره ها ، مُهره اي که به نسبت مُهره هاي ديگر کوچکتر و طلايي رنگ که نقش منقطع کننده داشت قراردارد .
مهره ها چنان به هم متصل شده اند انگار جدايي ناپزيرند!
هنگام فرستادن ذِکر مهره اي که انگشت شُمارش رويَش قرار دارد لحظه شماري مي کنه که اين ذِکر زودتر تموم بشه و به همجنس هاش بِپيونده

 روي تخت دراز کشيده بود و هيچ آثاري از زنده بودن نداشت به جز حرکت انگشتاني روي مهره هاي تسبیح ودهاني که چيزي زمزمه مي کرد
مهره ها رو مي ديدم که تا اتمام ذِکر طولاني انتظاري سخت را براي پيوستن به مُهره هاي ديگر مي کشيدند

انگشتش روي يکي از مهره ها مي لرزيد

شوک شديدي بهش وارد شد و نفس نفس مي زد
پرستاران با عجله دستانش را جدا و به دو پهلوي بدنش قراردادند و ماسک کپسول اکسيژن را بر دهانش زدند ،

تسبيح پاره شده بود!
مُهره ها در روي زمين پخش شدند
آخرين مهرهء در حال شمارش در حسرت پيوستن به مهره هاي ديگر ناپديد شده بود  .
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 0:34  توسط Dead symphoni  |