تبليغاتX
سمفونی مردگان
خزعبلات
روی تخت دراز کشیدم پشه هایی رو می بینم که برای رسیدن به نور از پشت توری چه لَه لَه ای میزنند
پشت توری صف کشیده اند ، توری ای سوراخ که بوسیله چسبهای نواری پهن پوشونده شدن و با ماژیک سبز روشون نوشته شده سبز باشید با طرحی از ستاره آزادی و نوری که بوسیله این لامپ کم مصرف که به زور شعار سال 88 برای همه خونه ها اجباری شده !...

پشت همین درب توری گربه ای زاد و ولد می کنه و بچه هایی کور می زاید گربه مادر یکی از چشمهاش به طور کامل خالی شده
: بابا یحیا اینا اصلا به ژن اعتقاد ندارن!...
:نمی دونم ، شاید.....
گربه به راحتی دستهاش رو می ذاره لبه توری و کله و بدنش رو به سمت سوراخهای توری دراز می کنه و طوری ناله می کنه که اگر هم بخوای جلوی خودت رو بگیری نمی تونی بهش غذا ندی !...
:می خوای خاله بهشون زبون خودمون رو یاد بدیم و بعد بفروشیمشون؟!
:فقط لبخند می زنم نمی دونم خاله ، شاید.....
...........................................................
پروانه ای می بینم که سعی میکنه از یکی از سوراخها عبور کنه ، پرهای سبز قشنگش به چسبها گیر می کنه ولی خودش رو رها می کنه و حالا از جلوی چشمهام رد میشه و به سمت چراغ کم مصرف می ره !...
:خاله چرا همه پشه ها پروانه نمی شَن؟!...
:نمی دونم خاله ، شاید....
..............................................................
از وقتی گربه ها بزرگ شدن و یوسف اومد حیاط رو تمیز کرد و مامان هم با چوب افتاد به جون گربه ها دیگه خیلی کم از پشت توری می بینمشون ، به دستور مامان حق نداریم بهشون غذا بدیم تا بِرن از اینجا ، حالا فقط پرهای پرپرشده کفترها رو از پشت توری روی زمین می بینم .
:خاله می خوای برای نجات جون کفترها به گربه ها غذا بدیم ؟!
: نمی دونم خاله باید همین کار رو بکنیم ، شاید....
...............................................................
خواب خواب خواب.....

می گن خواب به ناخودآگاه بر می گرده !
چهل و پنج روز هست که یه روزایی توخیابون وقتی دارم قدم می زنم چیزایی می بینم که یاد چوبی می افتم که تو دست مامانه و چسبهای روی توری سوراخ سوراخ انگار دارم کابوس می بینم...
:یحیا آزادی خون می خواد !
: نمی دونم ، شاید.....

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه می کنید...
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید...
گیرم که می زنید گیرم که می برید گیرم که می کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید...
.................................................................
کودک خیره به توری با چسبهای نوشته شده با ماژیک سبز
:چرا خاله تو جومونگ امپراتور همش فکر می کنه هر چی خواب می بینه درسته؟!...
: نمی دونم خاله ، شاید....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 14:15  توسط Dead symphoni  | 

یاران - یاران منشینید خموش - ایران در سایه دار است منشینید خموش- زیر ساطور تبهکاران است منشینید خموش یاران - در کشور ما سرب سوزان است پاسخ گر بپرسی از عدالت هر ره دیگر بُود مسدود جز راه رذالت منشینید خموش یاران - منشینید خموش.

ای در غرقه در هزار غم بی دوا وطن ای تحفه گرگ اجل مبتلا وطن

قربانیان تو همه گلگون قبا وطن

عزیز وطن غریب وطن بی نوا وطن

 بی کس وطن غریب وطن بی نوا وطن

مادر ببین عروس وطن بی جهاز شد

مادر ببین دست اجانب دراز شد

هر شقه اش نصیب پلنگ و گراز شد

عزیز وطن غریب وطن بی نوا وطن

 بی کس وطن غریب وطن بی نوا وطن

در هیچکس همت و دین و ثبات نیست جان کندن است زندگیه ما حیات نیست از هیچ سمت راه گریز و نجات نیست ای خاک تو جواهر و لعل و طلا وطن ......................... آن عقربی که بر وطن افتاد حاضر است آن خائنین ستمگر و جلاد حاضرند آن مهرو دفتر و اسناد حاضرند کردند بر تو ناخلفان ظلم ها وطن

عزیز وطن غریب وطن بی نوا وطن

 بی کس وطن غریب وطن بی نوا وطن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:12  توسط Dead symphoni  | 

تقديم به نوابخش شبانه ارکستر چوبها

 نوا عينکي با فريم قرمز داشت و چشماني سبز که براي بامزه بودن گاهي چشمها را در چشمخانه مي چرخاندو لهجه اي به شيريني اصفهان که به نوا بخشيده شده بود.
 با سکوتي درونگرايانه نوا مي بخشيد
مرا به روي پاي خود گرفت
احساس کردم لبهايش با ستون فقراتم تماس پيدا کردند ولي من فقط خيره به زمين مي نگريستم
به خاطر قرصهايي که مصرف مي کنم کاملاْ بي حس بودم
مرا تا روي تخت با تشکي دو نفره کشاند
گفتم : بايد بتهوون هم باشه ها اونم سونات مهتابش!
با اون لهجه ي شيرينش گفت : هيج ربطي نداره ها......
پشت به رو روي تخت دراز کشيدم دو زائده ي برآمده ام با تشک برخورد کردند و من هيچ حسي نداشتم
و او با شهوتي که از چشمهاش بيرون مي کوبيد نگاهشان مي کرد
گفتم يه سيگار مي خوام ؟
بسته سيگار را بهم تعارف زد
يکي برداشتم و آتشش کردم
نگاهش مي کردم
گفتم : چي شده ؟
گفت : در انتظارم .
دستهايي با انگشتاني گوشتالود داشت که روي تشک ريتم يکنواختي رو تکرار مي کردند
باز نگاهش کردم
در ميان پکهاي ممتد سيگاري که توي صورتش رها مي کردم
ديدم اصلا هيچ علاقه قلبي بهش ندارم
مي دونستم نگاههام رو نمي فهمه
بعد از اتمام سيگار بدون اينکه حتي به حس من توجه بشه
شروع به بازي با پاهام کرد من هم دستانم رو به دور صورتش حلقه زدم بعد خودش با دستي نمناک به زائيده اي ميان دو پايش جاني تازه مي داد
من فقط تماشايش مي کردم
(به ياد آشپزخانه افتادم که يک ميز غذاخوري کوچک در ميان دارد و در انتهاي آشپزخانه نور گير کوچکي است که به پنجره توالت راه پيدا مي کنه)
وقتي دارم غذايي رو که هيج وقت از خوردنش لذت نمي برم رو نوش جان مي کنم بايد خداخدا کنم که کسي توي توالت نباشه تا صداي مهيب باد شکمهاي مختلف را نشنوم.
سيگار ديگري روشن مي کنم
نوا همچنان در ميان پاهاي من با دستان گره خورده ام دور صورتش مانند يک کودک خوابيده
در حالتي که سر نوا ميان پاهام قرار داره و دستان گره خورده ام نمي تونم حرکتي انجام بدم و زير سيگاري را هم پيدا نکردم
تمام خاک سيگار تا آتش بر روي بدنم ريخت
نوا همچنان خوابيده بود
سکوت کردم
سوزش آتش روي بدنم رو حس مي کردم
داشت پوستم رو مي سوزاند و به گوشت مي رسيد
ولي باز هم سکوت کردم
به ياد فلسفه ناف در بدن افتادم
ولي اين ناف ديگه براي بهتر تنفس کردن به وجود نمي آمد

خون فواره مي زد و صداي گرم نوا در کنار گوشم به من بخشيده شد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:49  توسط Dead symphoni  | 

صبح وقتی با صدای ناله گربه یا پریدنشون روی شیشه اتاق (به خاطر وجود لونه کفترها در بالای شیشه) از خواب بیدار می شم ، حالم خیلی بده که دوباره باید یه روز احمقانه رو بدون هیچ منظوری شروع کنم و ادامه بدم .

محمد رو روی تخت عمودی می بینم که مثل همیشه فلانش ایستاده و به خواب رفته ، با حس چندش آوری به سمت دستشویی می رم مثل همیشه مسواک می زنم و لباس می پوشم ، درب ورودی رو که باز می کنم نور شدید خورشید و حضور یکی از همسایه ها که نشسته بیرون و مجبورم بهش سلام کنم اذیتم می کنه !

خودم رو به اتوبان می رسونم جایی که می ایستم تا ماشین بگیرم هم دم به دم فقط ماشینهای مدل بالا و شخصی نگه می دارند ! نمی دونم اون وقت صبح آخه چه کسی به شغل شریفی که نامشروع هم هست می پردازه که اینها اینقدر خودکشی می کنند !؟...

به زور یه تاکسی می گیرم از اتوبانی می گذرم که عکس شیخ فضل الله نوری (طوریکه که انگشت وسط رو به حالت بدی بالا نگه داشته ) روی یکی از دیوارهای کناری نقاشی شده و نرده ها رو تا روی صورتش بالا کشیده اند ولی هنوز تصویر انگشت وسط از نرده ها بالاتره !

به پلی می رسم که زیرش واقعا بوی گند ادرار می ده !

از پل تا چهار راه رو پیاده گز می کنم به ساختمونی کثیف می رسم که یه درب آهنی سفید داره که سیاه به نظر می رسه و راهرویی سبز که آدم رو از هرچه رنگ سبز متنفر می کنه !

پایین پله ها که کاملا کشتارگاه سوسک است ، سوسک ها به حالت پشت به رو افتاده اند انگار کسی مجبورشون کرده یه خودکشی دسته جمعی انجام بدهند !

روی هر کف پله ای که پا می ذارم آثاری از اعضاء تکه تکه شده سوسک ها دیده می شه ! به واحد موردنظر در طبقه سوم می رسم درب را باز می کنم ، خانم صفوی (منشی شرکت) که یه خانمی با عینکی (که خدا رو شکر عینک پنجره ای اش رو که مدل دهه ۷۰ اروپا بود و تمام صورتش رو می پوشوند ) رو عوض کرده با قدی بلند و چهره ای کاملا رنگ پریده می بینم ، به سمت دفتر حضور و غیاب می رم و ساعت ۳۰/۸ یا ۰۰/۹ رو برای ورودم ثبت می کنم !

چند پله دیگر را هم طی می کنم و به راهرویی تاریک می رسم که وقتی از آنجا عبور می کنی باید به تمام اتاقها بروم و سلام عرض کنم !.....

این آبدارچی جدیده که انگار یه کم وسواس داره و از وقتی اومده همه چیز رو برق می اندازه و همش توی دستشوییه یا داره اونجا رو تمیز می کنه یا یه چیزی می شوره ! یه نگاههای عجیبی بهم می اندازه الان هم توی دستشویی که طبق معمول یک درب خراب داره درب را باز کرد و منو غافلگیر کرد اصلا هم معذرت خواهی نکرد !......

پشت میز کارم می نشینم همش احساس می کنم که یه سری موجودات از پاهام بالا می رن !...

امروز موقع ناهار وقتی به اصرار آقای نباتی (آبدارچی قدیمیه ) رفتم اونطرف میز ( درست جایی که همیشه خانم صفوی می نشیند ) نشستم ! وقتی شروع به خوردن غذا کردیم خانم صفوی با رنگ پریدگیه خاصی اومد و با عصبانیت کنار من نشست تمام مدت هم چیزی نگفت و اولین نفر هم از سر میز بلند شد (برخلاف عادت همیشگیه روزانه اش ) ، ناهار که تموم شد برای کاری به خانم صفوی مراجعه کردم که با بی تفاوتی و عصبانیت منو رد کرد !

از قرار معلوم خانم از اینکه من موقع ناهار در جای ایشون نشسته بودم ناراحت شده و بنده رو سگ تحویل می کنن!...

به خونه میام مثل همیشه بوی باد شکم توی خونه پیچیده ، مامان مثل هر روز این ساعتها خوابه و با بویی که از خودش ساطع می کنه ما رو آزار می ده !...

به اتاقم می رم و از لبه تخت لباسم رو برمی دارم تا بپوشم ، مثل هر روز هم که دستشویی لازم ام ! چون آخر وقت وقتی آبدارچی می ره دستشویی رو تمیز می کنه اگه یه نفر بعد از تمیزی بره توالت کلی بهش اَخم و تَخم می کنه!....

مجبورم تمام راه رو از پل عابر پیاده تا خونه بدوم !..

به توالت می رم تا خودم رو تخلیه کنم ، یه چیزی انگار چسبناک به لباسم چسبیده ! پاهای زبر و نازکش رو به پاهام چسبونده و داره ارتفاع رو طی می کنه ! با وحشت لباسم رو تکون می دم و از دستشویی میام بیرون !...

هنوز جای پاهای زبرو نازکش رو می تونم حس کنم !...

با این حس چندش آور می خوابم !...

روز-ساختمون کثیف

خانم صفوی رو می بندم به صندلی مورد علاقه اش در آشپزخانه ، سطل آبی که زیر لوله دستشویی قرار داره و برمیدارم و روی سرش خالی می کنم و بعد تمام جنازه سوسک های پایین پله ها رو می ریزم توی دهنش!..

دیگه کاملا سفید شده و هیچ پلک نمی زنه !...

روز-خونه

از درب ورودی وارد خونه می شم طناب رو دور گردن مامان می اندازم !...

وقتی خوابیده زیباتر از همیشه به نظر می رسه !...

نگاهش می کنم دیگه نمیتونم بوی بد رو تحمل کنم ، طناب رو محکم می کنم و فشار می دهم ، دست و پاهاش شروع به حرکت می کنند و باد شکمهایی با صدای بلند خارج می کند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:36  توسط Dead symphoni  | 

پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.

 جمله شعاری زیر مبلغ قابل پرداخت قبض خط موبایلمه، وقتی بهش فکر می کنم نمی فهممش شاید هم به این خاطرٍ که پرداختش نمی کنم چون نمی دونم چجوری باید باهاش کنار بیام !...

به تازگی هروقت می خوام بنویسم ذهنم می پره نمی دونم چرا؟!.....

 پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.

  هوا سرده و من سردم میشه چون همراهم نیست و گرمای وجودش و حتی تماس گوش یخی رو روی پیشونیم که از بلندای اضافیش چیزی ندیدم رو حس نمی کنم!......

 پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.

 بی هدف تر و گنگ تر از همیشه راه می رم اینقدر مسکوت و بی تفاوتم که حتی قدرت تصمیم گیری و تشخیص زیبایی و زشتی رو از دست دادم !....

فکر می کنم باید فضام رو عوض کنم و امتحان می کنم ولی چیزی عوض نمیشه !.....

 پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.

 حاجی مثل همیشه از سفر اومده از جایی که انگارکسی مجبورش کرده که بره پر از فشار عصبیه و منو به خاطر دیر اومدنم به خونه مٶاخذه می کنه و میگه : "ما رو به پشگل ریشتون هم حساب نمی کنید!"......

من فقط نگاهش می کنم بهش حق می دم و بی تفاوت گوش می دم!..........

 پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.

 وقتی به 7 ماه گذشته فکر می کنم می بینم که خیلی چیزها رو از دست دادم خیلی چیزها که براشون وقت گذاشتم !

آنکس که دست من را در دستش می فشرد مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد ای دریغ از هرچه دادم برای دوست!.......

 پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.

 مشترک گرامی: در صورت عدم پرداخت قبض 1/7/87 جهت جلوگیری از قطع ، ظرف 72 ساعت پرداخت در شعب بانکهای ملت ، ملی، سپه اقدام فرمایید.M.C.I

 پدافند غیرعامل صلح آمیزترین شیوه دفاع است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:3  توسط Dead symphoni  | 

شاید شکایتی تلخ باشه از او که هیچوقت به از دست دادنش فکر نکردم ، و شایدهم از خودم که هیچوقت به رویدادهای ممتد زندگیم کامل فکر نکردم !...

 

موجودی روی سرامیک است که به شعاع نیم سانتی در آب غرق شده

دست و پاهای ظریفش رو توی آب تکون می ده ، هرچی بیشتر تکون می خوره بیشتر از جایی که آب وجود نداره دور میشه ، سر سیبیلهای نرم و نازکش رو به قسمت خشکی گیر داده ، برای نجات جثه اش این سبیلها خیلی ضخامت کمی برای تکیه گاه بودن دارند!

...................

:نامه ها رو که می خونم بیشتر احساس درد می کنم !

: می دونی ، انگار یه زخمی یه چیزی ته دلم باز شده که هیچ جوره بسته نمی شه!

................................

دست و پاهای ظریفش رو جمع می کنه تا ثابت بمونه و از خشکی زیاد دور نشه !

...............

:شاید ۵ سال زمان زیادی باشه ، ولی اگه نسلهای قبل از ما یه کم تغییرات تو زمان هم خوابگیشون می دادند دیگه الان این اختلاف مهم نبود !.........

فکر می کنم که دیگه این ۵ سال برام مهم نیست!

...............................

دست و پاهش رو به آرومی باز می کنه ، یکی از پاها رو با احتیاط دراز می کنه و به خشکی می رسونه ولی سر سیبیلها رها می شن ، احساس می کنه تکیه گاهی محکم تر پیدا کرده !....

....................

: آره من خیلی بهت سواری دادم و تو خوب خیانت کردی!

:چطور وقتی عروسک قصه رو عاشقانه برام می خوندی اینطوری فکر نمی کردی!؟؟....

.................

حالا بعد از ۲  هفته ، تازه می فهمم چرا زرد و لاغر شدی و من متوجه نشدم !...

با حریق یادها هم سفرم ، وقتی دورم به تو نزدیکترم .

................

دست و پاهای دیگه اش رو هم یک به یک به آرومی دراز و به خشکی رسوند!...

................

:من زور خودم رو زدم که بمونی !

: نه نمی خوام اینجوری ادامه بدیم !

...............

حالا دیگه با یک حرکت می تونه از آب خارج بشه ،

از سوراخ لولهء آب ، آب به شدت بیشتری خارج و به سمتش می آد .

موجود دست و پاهاش رو جمع می کنه و خودش رو شبیه گلوله می کنه ، چشمهاش خیس خیس شده چیزی نمی بینه و به سمت استوانه ای تاریک کشونده می شه !....

......................................................

: من هیچ وقت و هیچ جا از تو بدگویی نکردم ، همیشه برای همه اسطورهء خوبی و مهربانی بودی و من ظالم ارتباط !

چرا منو منفور کردی؟..................

چرا راز زندگیه من رو که فکر می کنم فقط برای ما دو نفرمهم بود رو به دیگری گفتی تا سوژه خنده بشم ؟!.....

چرا من رو به سمت استوانه ای تاریک کشوندی ؟!....

 

می دونم که داستان نیست !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:7  توسط Dead symphoni  | 

چهره اي با لک هاي درشت قهوه اي و چند جوش ماندگار که به علت ايستايي بيش از حدشان حتي اسم هم دارند!
چهره اي که به خاطر بيني کوتاه و صاف اروپايي و چشماني گرد همه رو به ياد شخصيتهاي کارتوني مي اندازه!
لک ها از صورت تا روي دست ها وجود داره که وقتي به دست ها رسيده اند ديگه قهوه اي نيستند بلکه سفيد شده اند انگار هرچه به سمت زمين و اين قانون نيوتني کشانده مي شوند کم رنگ تر به نظر مي رسند تا جائيکه روي پاها هيچ اثري از لک ها وجود ندارد .
چنان سرتاسر دست ها را فرا گرفته اند که شبيه يک عارضه پوستي به نظر مي رسند !
توي آفتاب مراحل سنتزشون رو مي گذرونند ،با نور شديد خورشيد بيشتر احساس زنده بودن مي کنند.
دستهايي که از مچ تا روي انگشتان به خاطر پوست اضافي فراوان نماي شماتيک پاي يک مرغ را دارند.
تا جايي که مي تونم از همه پنهانشون مي کنم صورتم رو که با کرم ضدآفتاب و سفيدکننده و هزارجور کوفت و زهرمار ديگه بازسازي مي کنم و دست هام رو با لباس مي پوشونم
زمستونا بيشتر احساس راحتي مي کنم چون همه لباس ها بلند و خيلي پوشاننده هستن ، انگار حفظ اين لک ها اينقدر برام مهمه که دلم نخواد نگاه نامحرم بهشون بيفته!
به عکس هام که نگاه مي کنم مي بينم ((خوب بازسازيشون کردم ها )) ، ولي حالا با اين دوربين هاي جديد و اين درجه کيفيت بالا حتي جرات نمي کنم عکس بگيرم هر چي هم که بيشتر سعي در پنهان کردنشون مي کنم اين دوربين ها انگار تمام لايه ها رو پس مي زنند و لايه اصلي رو نشون مي دهند !
بعضي هاشون به صورت پيوسته در کنار هم وجود دارند که وقتي کرم سفيدکننده شب رو مي زنم که بخوابم ، زنجيره اي از زير لايه هاي کرم فرياد مي زنند : راحتمون بذار!
يه بار براي استخدام به يک شرکت رفتم ، فرم رو که پر کردم گفتند بايد با مديرعامل صحبت کنم !
از قرار معلوم مديرعامل خانمي بود که از سر و وضع دکوراسيون داخلي شرکت و تميزيش و تعداد آبدارچي و نظافتچي به نظر بسيار وسواسي ميومد!
به اتاقش رفتم روي يکي از صندليهاي مقابل ميزش نشستم شروع به صحبت کرديم
گفت : ببخشيد من شما رو جايي ديدم ؟!
دقيقن فهميدم که به ياد یکی از کارتون دوران کودکيش افتاده
گفتم: نه !
پس از چند دقيقه به خاطر هواي گرم اونجا ، ناخودآگاه آستين ها را بالا زدم و دست هام رو روي ميز گذاشتم !
چهره مدير اينقدر در هم رفت و حس چندش آوري در چشمانش به وجود آمد به سرعت با عذرخواهي و گفتن اين جمله هميشگي که : اگر اجازه بدهيد با شما تماس مي گيريم ، منو به خارج از دفتر راهنمايي کرد
به خونه برمي گردم .
سيگار تنها راه اين پس زدگيه اجتماعيه !
وقتي فکر مي کنم احساس مي کنم اينقدر بهشون وابسته شدم که نخوام به خاطر اين پس زدگي از دستشون بدم !
لباس آستين کوتاه مي پوشم احساس مي کنم نفس مي کشند و ازم تشکر مي کنم!
صورتم رو با صابون مي شورم اون ها هم شروع به فرياد شوق مي کنند !
مي نشينم جلوي آيينه و تا مدت ها بهشون نگاه مي کنم
اينقدر طبيعي و بکر هستند که تصميم مي گيرم يه عکس از خودم بگيرم !

عکس را توي يه قاب چوبي زيبا از ديوار آويزان مي کنم !............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 16:20  توسط Dead symphoni  | 

من درد بوده ام همه ، من درد بوده ام
گفتي پوست واره اي استوار به دردي چونان طبل خالي و فريادگر
درون مرا که خراشيد تام تام از درد بي اَنبارد و هراندامم از شکنجه فُسفُرين درد مشخص بود
در تمامت بيداري خويش هر نِماد و نُمودي را با احساس عميق درد دريافتم
عشق آمد و دردم از جان گريخت خود برآن دم که به خواب مي رفتم
آغاز از پايان آغاز شد
تقدير من است اينهمه يا سرنوشت توست يا لعنتي ست جاودانه که اين فروکش درد خود انگيزه دردي ديگر بود
که هنگامي به آزادي عشق اعتراف مي کردي که جنازه محبوس را از زندان مي بردند
نگاه کن اي
نگاه کن اي چگونه فرياد خشم من از نگاهم شعله مي کشد چُنان که پنداري تنديسي عظيم با ريه هاي پولادين خويش نفس مي کشد
از کجا آمده اي که مي بايد اکنونت را اينچُنين به دردي تاريک کننده غرقه کني؟
از کجا آمده اي!؟
و ملال در من جمع مي آيد و کينه اي دم افزون به شمار حلقه هاي زنجيرم چون آبها راکد و تيره که در ماندآبي.
ا.بامداد

   
ترشحات ذهني پديده درد به کمک بامداد


من دَرد بوده ام هَمه ، من دَرد بوده ام

باد شديد کولر مستقيم بهم مي خوره احساس مي کنم دارم خُشک ميشم .
تک تک اعضاي بدنم به صدا دراومدند ، چيزي نمي گم فقط فکر مي کنم و موسيقي گوش مي دم.
: اه اين دستگاه احمقانه هم که همش باطريش تموم ميشه .

به يک خودکشي باشکوه دعوت شده يا براي تماشا يا براي همکاري!؟.........
نمي دونم چي کار کنم ؟ وقتي همه چيز مثل هميشه بده باز هم يه چيزي هست که تورو به زندگيت بچسبونه !......
ولي من يک Cut شده هستم که هيچوقت جاي درستي Paste  نشدم!........

:فکر کنم تو هنوز به اين ارتباط درست نچسبيدي!؟.......

از فکر از دست دادن آدمها خلاص نميشم !.....

آغاز از پايان آغاز شد

مادري که يک سال در حالت کماء رو به قبله خوابيده بود و فقط از حالت چشمهاش مي شد به غرايز طبيعيش پي برد ، مُرد ......
:مادرم مرد ديگه هيچ دردي رو حس نميکنه!.....
: مظلوم زيست و مظلوم مُرد ( من فقط به ياد عکس شهيد بهشتي در ميدان تختي مي افتم که زيرش همين جمله نوشته شده )نمي دونم که فقط شهداء اين جمله در موردشون صادق است يا .....!؟.......
: اين اواخر ياسين که براش مي خوندم به دقت گوش مي داد(من فقط به ياد ضرب المثل ياسين تو گوش ....مي افتم. )
 
تقدير من است اينهمه يا سرنوشت توست يا لعنتي ست جاودانه که اين فروکش درد خود انگيزه دردي ديگر بود

درست روز وقوع زلزله در چين بود که يازده هزار نفر کشته و زخمي در منطقه بودانشين به جاي گذاشته بود !....
:  ديگه به من فکر نکن من رفتنيم مي دوني آخه بودا گفته که هرکسي فقط اگه فکر خودکشي به ذهنش برسه انگار اين کار رو انجام داده ، من يه آدم مُرده ام !.....
من فقط گوش مي دم و به اين فکر مي کنم که بارها و بارها به اين قضيه پرداخته ام و چه بسا اينقدر پرداخت ذهنيم در اين مورد خوب بوده که فقط با نگاه کرده به رگهاي متورم مچ دست چپم ، گرماي فوران خون رو احساس مي کنم !....

دستهاي سفيد و سردش رو به دستهام چسبوند با چشماني بي حالت و افتاده و بي روح به حالت شيطانانه اي (درست متضاد اسمش)
: از فکرش بيا بيرون کسي که يه روز فکر خودکشي مي کنه يه روز فکر زندگي مشترک فقط مي خواد خودشو خلاص کنه .
دستش رو پس مي زنم و بهش مي گم : يه دوست خائن نميشه!......

و ملال در من جمع مي آيد و کينه اي دم افزون به شمار حلقه هاي زنجيرم چون آبها راکد و تيره که در ماندآبي 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:31  توسط Dead symphoni  | 

سلام دوستان یه خبر دارم از موفقیت یک بانوی ایرانی

نامزدهای نهایی دومین جایزه شعر خبرنگاران معرفی شدند
نشست خبری دومین دوره جایزه شعر خبرنگاران صبح دیروز با حضور محمدهاشم اکبریانی - دبیر جایزه - در دفتر سایت ادبی والس برگزار شد.

به گزارش خبرنگار مهر، در این نشست که پونه ندایی - مدیر نشر امرود و حامی جایزه شعر خبرنگاران - و علیرضا بهنام - شاعر و منتقد - هم حضور داشتند، محمدهاشم اکبریانی درباره دومین جایزه شعر خبرنگاران گفت: این دومین دوره جایزه است که به شکل خصوصی و خودجوش توسط جامعه خبرنگاران برگزار می شود.

داوران و نامزدهای نهایی جایزه

به گزارش مهر علیرضا بهنام، سپیده جدیری، محمدهاشم اکبریانی، زهیر توکلی و علیرضا بهرامی اعضای هیئت داوران جایزه امسال هستند.

"آن سوی نقطه چینها" از عمران صلاحی، "از ریشه تا زمزمه برگ" سروده کامل طالبیان، "بی هیچ ترسی از جاذبه زمین" از مهری جعفری، "ترنم داوودی سکوت" سروده قربان ولییی، "تو کجاست؟" م.موید، "ردیف کاجها و گربه سفید" از وحید شریفیان، "زن، تاریکی، کلمات" دفتر شعر حافظ موسوی، "ژئوسئانس من" از محمد رمضانی فرخانی، "ساعت ده صبح بود" سروده احمدرضا احمدیٍ، "شاید گناه از عینک من باشد" علیرضا طبایی و "صوت حلزونی نیستی" از سمیرا یحیایی نامزدهای نهایی دومین دوره جایزه شعر خبرنگاران هستند.

دومین جایزه شعر خبرنگاران 29 بهمن ماه برنده نهایی خود را معرفی می کند. هنوز مکان برگزاری جایزه مشخص نیست.

استفاده از اين خبر فقط با ذکر منبع " خبرگزاری مهر " مجاز است.  
و این اسم بولد شده اسم خواهر من است که یادمه یه شعر از کتابش رو با عنوان دلتنگی در تاریخ :

نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:2  توسط Dead symphoni ثبت نمودم و تاکید کردم که شعر به بنده تقدیم شده ولی هیچ کدام متوجه نشدید!........

http://www.webna.ir/category/?id=-323449290

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=627269

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1075263

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:31  توسط Dead symphoni  | 

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

روی نیمکت نشسته ایم،برف شروع به باریدن کرده،برگی روی زمین چندبار غلت می خورد
به چیزی فکر نمی کنم فقط خودم رو توی آغوش بغل دستی رها کرده ام
گوشش رو که خیلی یخ کرده رو پیشونیم می کشونه منتظره مثل کسی که می خوان بچه اش رو بیرون بیارن........
من هیچی نمی گم طوری روی نیمکت لَم داده ام که شبیه زنهای حامله به نظر میام!......
:بگو نمی خواد طفره بری !....
: ساعت چنده ؟!....
چرا می پرسی؟!...
: می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟!.....

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

صدای فریادهای آریمس روی تخت و شروع تپیدن قلب سهراب در درونش

: نه نمیخوام کسی بیاد ، برید بیرون
دستگاه مخروطی را وارد می کنند و سُهراب دو ماه و نیمه را به تدریج بیرون می کِشَند!
آریمس به خاطر تزریق مورفین کبود شده و چیزی حس نمی کند اکسیژن می زنند ، آدرنالین تزریق می کنند، علائم زندگی احیاء می شود ولی قلب سُهراب دیگر نمی تپد!....

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

برف می باره دیگه اینقدر زیاد شده که برگی روی زمین نمی بینم تمام بدنم یخ کرده حتی تماس گوش یخی رو روی پیشونیم حس نمی کنم باز هم به هیچ چیز فکر نمی کنم!..
صدا:بگو نمی خواد طفره بری !....
: ساعت چنده ؟!....
چرا می پرسی؟!...
: می خوام بدونم خوش ساعت هست یا نه ؟!.....

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

آریمس به یک سال اخیر فکر می کند که چقدر شبیه یهودیها زندگی کرده انگار به دنبال سرزمین موعود به تمام مناطق تهران اثاث کشی کرده (در این یک سال 5 بار نقل مکان کرده )
این یک سال به اندازه 5 سال براش گذشته (شاید دوره یک ساله زندگی براش دو ماه و نیمه شده!؟....)
امروز تولدشه..............
در سرزمینی کوچک و آخرین سرزمین موعود نشسته است از همان جاییکه نشسته اگر فقط دست دراز کند به نیازهای روزمره اش دست می یابد!...
بخاری کنار پاتختی قرار دارد بوی سوختن چوب و .....

دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذَرات غلیظ خون

نیمکت پوشیده از برف است
گرمای برف را تا مغزاستخوان احساس می کنم ولی گرمای بدنِ بغل دستی را نه !....
حتی حرکت گوش روی پیشونی را حس نمی کنم!.....
صدا از زیر خروارها برف:بگو نمی خواد طفره بری !....
:ساعت چنده ؟!....
دیگه الان وقتشه بگو که دیگه دَر سَرِ من چیزی نیست به جُز ذرات لَخته خون !.............

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:49  توسط Dead symphoni  | 

ساعت ۳ بعد از ظهر
تصورش هم نمي تونست بکنه ولي ديگه کار از کار گذشته بود
نگاه کرد يک خط قرمز روي تصوير به علامت رد شدن پرينت روي شماره تصوير ظاهر شده بود
خيلي تعجب کرد به دستگاه دريافت نگاهي کرد اون هم رد کرد ولي فقط يکي را
با چنان سرعتي از روي صندلي بلند شد که باعث افتادنش شد !
کپي کاغذ به آرامي از لابه لاي غلتکهاي چرخاننده بيرون مي آمد
حرارت کاغذ دست رو مي سوزوند
چاپ شده بود و پيغام خطا روي آن دقيقا" در وسط تصوير چاپ شده بود
کاغذ را از روي سيني دستگاه بلند کرد
دستهايش مي لرزيد
خدايا چي کار کنه ؟!......
به کارفرماش چي بگه ؟!......
حتما مي کشتتش! اما چه کشتني ؟ کاش مي کشتتش !
سرکوفت ها و سرزنشهاش و فحاشي کردنهاش از قرار گرفتن صدباره گردنش روي تيغه گيوتين بدتر بود !......
نمي دونست چه کند ؟!.....
ساعت ۳:۱۰
زنگ در زده شد کاغذ هنوزتوي دستهاش بود
هيچ جايي رو پيدا نمي کرد
بالاخره گذاشتش زير دستگاه هيتر و سريع خودش رو به در رسوند
در را باز کرد
خودش بود
بدون اينکه سلام کند داخل شد و رفت پشت ميز نشست
چند سوال ازش پرسيد ولي اينقدر هواسش پيش اون کاغذ بود نمي فهميد چي ميگه
مشغول کارش شد
ساعت۳:۳۰
آمد توي اتاق يک راست رفت سر وقت همون کامپيوترو با برنامه دريافت همه چيز رو بازرسي کرد!......
ساکت ايستاده بود صداي مرد را شنيد
گفت : اين چيه ديگه ؟!.....
از جاش پريد به طرفش رفت
ديگه همه چيز رو فهميده بود !.....
هيچي نگفت !.....
با عصبانيت گفت : کار رو کجا گذاشتيش؟
يه کم اين پا و اون پا کردو بعد سعي در پيدا کردن کاغذ کرد
هرچه گشت انگار نبود !....
دستش رو تا زير دستگاه برد و به سختي کاغذ رو کشيد بيرون
کاغذ رو محترمانه به طرفش برد!....
چند دقيقه بعد روي صندلي اتوبوس نشسته بود و به جايي مي رفت که نمي دونست براي اين از دست دادن چي بهشون بگه ؟!....... 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:56  توسط Dead symphoni  | 

سلام دوستان

یه خُزعبل ِ دیگه پس از گذشت يک ماهي سکوت

نه ديگر اين اُگزاز را توان خواباندن ما نيست!...
صداي دندون قوروچه از تخت کناري اعصابم رو خراب کرده نه مي تونم بخوابم و نه کار کنم.
صبح با صداي مراسم کله پاچه بيدار شدم
حوصله اين جداول رو ندارم سيگار که مي کشم تازه قلبم رو حس مي کنم
قلبي که تکه تکه شده و هيچ تکه اي از آنِ خودِ من نيست!.....
پدر مثل هميشه با ديدن يکي از دوستانم حرفهاي تکراري هميشگي در مورد گذشته و حال و آينده من را مي گويد !
خود را به سمت صندلي جلوي ماشين مي ِکشد و خيلي جدي در گوش دوستم زمزمه مي کند
من و دوستم او را مسخره مي کنيم
عينک ذره بيني اش را روي بيني مي گذارد و آلبوم عکسهاي قديمي را ورق مي زند
دوباره شروع مي کنه از گذشته هاش گفتن که چه مراسم تعزيه اي برقرار مي کرد و چه بي رحمانه همه نقش آفرينان مراسم مانند خود شخصيتها يکي يکي با اين جهان جنگيدند و مُردند!....
گيلاس شرابش رو پر مي کنه هي ميگه :نگاه کن پسر يه چيزي شبيه کرم خاکي ولي با دندونهاي درشت توي مشروبم شنا مي کنه !؟
هرچي نگاه مي کنم چيزي نمي بينم !....
صورتش سرخ شده
با آرامش و لنگان لنگان به سمت تخت ميره گيلاسش رو سَر مي کشه و مي خوابه .
وقتي بهش سر مي زنم اسکلتي مي بينم که کرمي با دندونهاي درشت از لا به لاي استخوانها در جستجوي تکه اي گوشت در حرکت است .

برداشتي آزاد از انيميشن Down to the Bone
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:17  توسط Dead symphoni  | 

مدتی بود به یک ساختمون بی هویت می رفت

بی هویت چون اونجا خودش نبود ..............

از هویت خودش متنفر بود وقتی تنها بود بهتر باهاش کنار می اومد

قرصهاش تموم شده بود ولی به رنگش فکر می کرد اول ها رنگشون رو دوست داشت                 جیگری

ولی حالا انگار رنگها عوض شده بودند ......................

این ساختمون رو به کنار خیابان ترجیح می داد

کنار خیابون همه یه جوری نگاهش می کردند بعد هم باید می ایستاد و چونه می زد

(اینقدر همه که این نسل مذکر خِسَت دارند که آدم رو خسته می کنند)

(اگه بشه بهم گفت آدم بین این جماعت یه اسم دیگه ای دارم ولی تداعی اون اسم در ذهنم هم آزاردهنده است)

صدا : شبدا

(بلند شدم راه رو بهم نشون دادند

رفتم ............. )

 

(چشمهام رو باز کردم صبح شده بود روی میز توالت دو ردیف اسکناس سبز بود که دیگه توجهم رو جلب نمی کرد.)

به یاد دیشب افتاد که چه شب خشونت باری بود

(با تمام وجودم می خواستم خفه اش کنم ولی قوانین حاکمه جدیدم اجازه نمی داد)

چهره اش رو توی آینه نگاه کرد که امروز کریه تر از دیروز شده بود

به یاد معنی اسمش افتاد (سخن خدا)

(وقتی بچه بودم به زور پدر که سالار بود مجبور بودیم تمام ماه رمضون رو روزه بگیریم اون سال از بخت بد ما افتاده بود به تابستون اینقدر این روزهای تابستانی طولانی بودن که از گرسنگی دلضعفه می گرفتیم با خواهرهام موکت ها رو بالا می زدیم و شکممون رو روی موزاییک سرد فشار می دادیم )

خودش رو از فکرهای همیشگی رها کرد و حاضر شدو رفت

پیاده روی کرد تا به محل قرارش برسه که ماشینی جلوی پاش ترمز کرد

(: خانم افتخار میدید ؟!......

نگاهش کردم چشمهای مهربونی داشت خیلی هم جوون به نظر میومد ناخودآگاه به سمتش کشیده شدم سلام کردم و روی صندلی جلو نشستم

دستهای گرم مرد رو توی دستهام حس کردم احساس کردم چیزی در درونم فروریخت!

مرد فقط لبخند می زد و لذتهای درونیش را با فشار مفرط به دستم نشان می داد

احساس کردم مرد آرزوهامه .......

 تا اینکه به خونه ای ویلایی در خارج از شهر رسیدیم

مرد پیاده شد و در را برایم باز کرد مثل یک لِیدی باهام برخورد می کرد با راهنمایی مرد داخل شدم سکوت خونه همونی سکوتی بود که همیشه دنبالش بودم به اتاقی رفتم و خودم رو آماده کردم مرد با ملایمت خاصی مشغول شد و حتی در آرامش ارضاء.

مرد بیرون رفت و گفت : می رم دوش بگیرم.

من فقط نگاهش کردم نفهمیدم چرا در رو قفل کرد ؟!......

صدای چند مرد را از پشت در شنیدم !......)

 

حالا دیگه خودش رو یه آش و لاش کامل می دونست تیغ رو از کیفش بیرون کشید و ...............................

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:19  توسط Dead symphoni  | 

خسته ام .........

خسته!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:28  توسط Dead symphoni  | 

با تمام مهرباني و الفت دستش را زمينه اي سبز براي پرندگاني مهاجر مي کند
خودش را با پرندگان همساز مي کند و عشق مي آفريند
عاشق مسافري که به اقتضاي شغلش قلبش و احساسش و وجودش را در جعبه اي که بسته بودنش با خودش سازگاري ندارد
و نوري که در آن جعبه انرژي پتانسيلي است
که با حرکات موزون لب ها جنبشي مي شود و شعله هاي عشق را در وجودش مي تراود ولي در زماني که وجودش براي خودش و طبق افکار خودش باشد و ببيند و بداند!
و بگويد تمام زندگي برکتي بيش نيست
و ديگران را به آزمون بزرگ با هم بودن که تجربه جديدتري است ترغيب کند !
علامت مکسي در انتهاي هر سخن وجود دارد که در انتهاي جمله به دايره اي توپُر مي رسد و حجم تمام کاماها را در بر مي گيرد.

و من که پا در هوا مفعول بي هويته زندگيه خويشم !.................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:46  توسط Dead symphoni  | 

:غسل می کنم
غسل جِنابَت برای رضای خدا  قُربَة"اِلَی الله...  

مگه فاصله اش چقدره ؟! فقط یه نقطه!
دیگه چه فرقی می کنه!......
اونم با این هیچ فرقی نمی کنه که تفاوت در نگاه آدمهاست!.......

به روزی فکر می کرد که مرد پس از اینکه دید او تنهاست
کشوندَتِش به سمت راهرو
مگه چند سالش بود که بتونه بفهمه باهاش چه می کنه ؟!.........

همیشه یه دامن گُل گُلیهِ نازک با گلهای سُرخ می پوشید
داشت بازی می کرد
با اشاره مهربانانه مرد  به سمت راهرویی رفت که پر از بوی چوب نمناک بود
مرد دامنش را بالا زد و ........
چند دقیقه ای در سکوت
مرد را دید که در را باز کرد نور شدیدی توی چشمش افتاد
به سمت اتاق خواهر رفت اشک ریخت
خواهر فقط نگاهش کرد.....

پس از گذشت ۲۰ سال از آن موقع
فکر کُشتن مَرد رهایش نمی کرد

از پله های پُشتِ بام بالا رفت
مرد را در حال درست کردن کولر دید
با الواری محکم چند بار با قدرت به سَرِ مرد کوبید
سَرِ مرد را بُلَند کرد دستانش از خون صورت مرد خونین شد
به سمت حمام رفت

:غسل می کنم
غسل جِنایَت برای رضای خدا قُربَة"اِلَی الله...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 20:14  توسط Dead symphoni  | 

به خاطر دلتنگی هام یه شعر از هم اتاق سالهای بد خواهر که به بنده تقدیم شده می نویسم!

به هم اتاق سالهای بد بیگانه زمین خواهر

فرو

به بالش

می شد 

گاهِ زمان به دنده های افقی شیهه

سیب بی تفاهمی ست

میان رقص های حضور زرد

حل نمی شویم    حلاج

آب از سر ما یکسان نمی گذشت

کندوان به پهلو می رفت و تاریک

جیغ می زدیم

به یاد بیاور هفت سالگی

ای ناتنیِ خون

کندوی خَم نیش...

زباله یِ خطا رنگ می پاشیدوُ

چه بی حوصله به چرتکه مان می نشست

سکوی مرده شورخانه بودوُ

اشارت بی نطفه یِ سبز...

به درزِ سنگفرشِ کافه

یک نفس

مورچه از ........ بالا می رفت

به سیل مرگ کاش

همه غرق می رفتیم...

به دروغ دخیل می بندد دست

به هرچه لاشه تر

سر به عروجِ موازی با محیط حلقی که می افتد...

دست آویزان        آبله به لب

سنگواره می شدم وُ

تخت نفس نمی کشید...

ترس است

از شیار دنده تا فاصله یِ دندان کهیر می زند

-کافور می پاشند-

ترس است

گیس داده سمت باد     به بستری که تابوت

-زیرش را نمی گیرند-

ترس است

انهدام ماهیچه به رکودوُ سهم دلقک ها

درتخت بالا سرم جان می کند .

بالا می آورم ات ای حناق بی وقفه به حلق

سردابِ خیز

پارو به شنی بی رفت وُ آمد فرو می شد

و ما دریا نمی رفتیم وُ

ما بالا نمی رفتیم

بالا

به طنابِ آخر

وارونه سر از درهایِ حلقوی

شن هزاره مکرر می شد

و به سُر سطحِ بی انتها    گِل نمی شدیم

                                  گِل

                                  نمی شدیم .

به خاطر تلخی این سالها اشک می ریزم!.................

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:2  توسط Dead symphoni  | 

اين داستان مربوط به خاطرات زني در همين حوالي ست !.....
تقصير اين قصه ها بود        تقصير اين دشمن ها بود        اونا اگه شب نبودن         سپيده امروز با ما بود
 
ساعت ۱۳:۵۰دقيقه به اون پاساژ احمقانه که انگار از فضا جاي ناجوري افتاده و هيچکس توان جابجاييش رو نداره رسيدم
هوا بهاري بود و ابرها آسمان آبي رو به سفيد مبدل کرده بود
پيرزني لنگان لنگان خود را به من رساند
نمي دونستم چهره ام از پيرزن دعوتي کرده که با اين اشتياق به سمتم مي اومد!
پيرزن گفت : تا به حال بهار رو اينجوري ديده بودي ؟ ديگه نمي بيني ها ازش لذت ببر.
و من فقط لبخند زدم...............
پيرزن شروع کرد که : چندوقت پيش رفتم دکتر و گفت بايد رحمم رو در بيارم منم اينکار رو کردم ولي فکر کنم تخمدانهايم رو هم درآورده حالا ديگه مي دونم که پوکي استخوان گرفتم پاهام همش درد مي کنه آخه مي دوني که تخمدانها هورمون سازند و کلسيم ميده يه همچين چيزايي .
من فقط نگاهش کردم..............
پيرزن ادامه داد : مواظب خودت باش زن خيلي لطيفه بايد از خودت مراقبت کني .
بعد خداحافظي کرد با آرزوي خوشبختي.................
من همچنان ايستاده بودم ............
طاهره بعد از چند دقيقه يواش يواش به طرفم آمد چشمهاش ناراحتي عميقي داشت!...
ولي من بهش خنديدم ................
مي خواستم براي چند دقيقه هم شده از اون جو احمقانه بيرون بياد .............
ولي ناراحتيه طاهره عميق تر از هميشه بود حتي لبخند هاي مصنوعي هميشگي اش را هم نداشت!....
ساکت بود ............
به طاهره گفتم : اين کبودي ها نبود قبلا چرا دوباره اينطوري شدي ؟!...
(طاهره تازگي ها بينيش را عمل کرده به خاطر اصرارهاي اون شوهر ابله اش)
طاهره گفت : کتک خوردم .
اول باورم نشد !...
بعد ديگه گريه به طاهره امان نداد با صدايي بغض آلود گفت : تقصير خودم بود تحويلم نمي گرفت خواستم بهم توجه کنه باهاش شوخي کردم حوصله نداشت .
اينقدر طاهره رو زده بود که همسايه ها به ۱۱۰ خبر داده بودند
طاهره مي گفت : مي ترسم ديگه مي دونم بر نمي گرده خونه حالا حتما ميره حکم طلاق مي گيره ؟!.....

اتوبوس وارد ايستگاه شد ........
مردم مي دويدند ................
طاهره ازمن خداحافظي کرد و در انتهايي ترين صندلي اتوبوس نشست و با چشماني پر از اشک دست تکون مي داد . 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:4  توسط Dead symphoni  | 

سقف مي چکد
من زير آوار اين سقف باران خورده در اين روزهاي تابستاني از خواب مي پَرم

پس از گذراندن ثانيه هاي کِشدار کاري به خانه مي رسم............
حتي يک قرص تو خونه پيدا نميشه که بخورم............
غرولُندهاي مادر : که قرصها رو مثل نُقل و نَبات مي خوري چه بهتر که تموم شدن !........
دَرد به استخوان مي رسد چشمهام خود به خود بسته مي شود .............

به زني مي انديشم که احساس مي کند پس از ماهها زندگي مشترک به خاطر چاقي مُفرَطَش
کسي نه به کمکش مي آيد و نه نگاهش مي کند!..........
نگرانم از اين تلفنهاي طولاني مُدتَش
نگرانم از بازگشت آدمهاي گذشته زندگيش و نوستالژي هاي آدمهايي که مُرَفه اند و چيزي جز اين ندارند!.......

زن رو به روي مردي که هيچ حرفي ندارد مي نشيند سيگار آتش مي کند و فقط مرد را نگاه مي کند!
گاهي براي خالي نبودن عريزه لبخند ي هم ردو بدل مي شود !.......

به مُرده رو به قبله خوابانده شده دست مي زنم  نوازشش مي کنم!.......

برايم خواب مي بينند که تمام بدنم پر از کرمهايي ست که از بوي تَعَفُنشان لذت مي برم!.......

با صداي چک چک آب بر روي پيشاني و تيکه هاي فرو ريخته از سقف بر روي بدنم براي هميشه مي خوابم!................ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:25  توسط Dead symphoni  | 

کوچه اي باريک با جوي آبي که توسط اختلاف ارتفاع آسفالت با کف زمين بوجود آمده بود و باريکه آبي در آن روان بود
پياده روها اينقدر باريک بود که فقط يک نفر در عرض آن جاي مي گرفت
جلوي در ايستاديم
خانه اي با در کوچک و ارتفاع بسيار کم که يادم مي آيد وقتي بچه بودم دستم به زنگ نمي رسيد ولی حالا ديگه زنگ بغل گوشم بود
انگشتم رو روی تکمه فشار دادم
قرص ماه روي مهتابي خانه قرار گرفته بود
در باز شد
مادربزرگ با يه چادر رنگي در آستانه ظاهر شد
مادر داخل رفت من در را بستم
بعد از کمي احوالپرسي در حياط وارد خانه شديم که يک راهرو باريک داشت
انتهاي راهرو به پله هاي موکت شده مي رسيد که در بَچگي اينقدر روي پله ها سُر مي خورديم که موکت جمع مي شد
به پله ها نرسيده وارد اتاقي شديم که گرماي چله تابستون رو داشت
اتاقي با دو پشتي و يک تلويزيون که در منتهي اليه اتاق قرار داشت
نشستيم
مادر بزرگ گفت و گفت
تا اينکه صداي ورود کسي اومد و ما همه در اتاق منتظر حضور کسي بوديم
در باز شد
پدر بزرگ با هيبتي درشت و کلاهي پشمي وارد شد
من به احترام ايستادم و جلو رفتم
ديگه از وقتي بالغ شدم فقط باهام دست مي ده
اومد کُتَش رو به آويز آويخت و کنار مادر بزرگ نشست
چشماني داشت با پلکهايي افتاده و پر از اشک که مردمک را به زور مي شد يافت
با خنده هاي مکرر آب از چشمانمش سرازير مي شد
مادر بزرگ چاي و ميوه آورد
حالا ديگه صداي باد گلوهاي ممتد شنيده مي شد که زياد هم عجيب نبود
بحث غيبت به خاله کشيده شد که اين شوهر يه لا قَباش رفته بخاري رو فروخته بعدش هم اومده گفته : که فقير بود دلم براش سوخت بهش فروختم.
که يعني از ترحم ديگران براي توجيه خودش استفاده کرده!................
اينکه : مردک خيلي وقته پيداش نيست و خاله با چه مشقتي داره با يه بچه صورتش رو سرخ مي کنه
به ياد خاطرات تعريف شده افتادم که وقتي خاله خيلي جوون بوده رفته بيرون و ديروقت برگشته
دايي يعني برادر خاله که کُفري شده بوده و از اين همه بي خياليِ پدر و مادرش دلشکسته
گذاشته رفته و چند روز برنگشته و حالا خاله با يه بچه وضعش اينه.
حالا نمي دونم کتاب دکتر شريعتي رو کجاش رو باور کنم که يعني پدر و مادر ما متهم هستيم يا چيز ديگه اي هم هست؟!...............

حالا همون پدر مرده و همه می گن :عجب مرد بی آزاری بود خدا بیامرزتش !

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:11  توسط Dead symphoni  | 

مرد که از ناراحتي صورتش سرخ شده بود
وچشمانش از پشت ويترين عينک از حدقه دراومده بودند چيزي رو که شنيده بود باور نمي کرد

: يعني چي ؟ اون همه سگدو زدن الکي بود
با ناباوري تمام کارهايي رو که براي پيشرفت کار انجام داده بود يک به يک مرور کرد
: نکنه اشتباه کرده ؟ نه اشتباه نکرده !............
از وقتي يادش مي اومد کار کرده بود يا به قول خودش که هميشه براي فرزندانش اينجوري تعريف مي کرد : از 8 سالگي موقعي که باباش مرده بوده
کار کرده توي مغازه آقاي حجتي که نياز به يک پادو داشته وآشنا بوده
ننه اش معرفيش کرده با کلي التماس قبولش کردن
مثل سگ اونجا کار کرده بوده تا اينکه به سن بلوغ مي رسه و باد مي اُفته تو کَلَش که بايد بره روي پاي خودش بايسته
از اون مغازه مياد بيرون با پس اندازش يه جايي رو مي خره با مغازه هاي و زمينهاي اطرافش
البته بقيه مغازه ها رو فقط سرقفلي شون رو مي خره
مغازه هاي اطراف رو اجاره مي ده و خودش توي مغازه وسطي مي ايسته و کار مي کنه
با حسابهاي خودش زرنگي کرده
تا يه مدتي که سرقفلي رو فقط به مستاجرها داده بوده اجاره ازشون مي گرفته
و به صاحب ملک هم هيچي نگفته وهمه رو خورده بوده
چندبار صاحب ملک اومده بود و اونجا رو غصبي اعلام کرده و نماز خوندن رو توي اين ملک حروم کرده 
ولي زياد اهميت نداشت
بعد از مدتي مستاجرها فهميده بودند و ديگه اجاره ها رو قطع کرده بودند
رفتند سرقفلي رو به نام خودشون زدند
مرد که فهميده بود همه اين آتيشها از گور صاحب ملک بلند ميشه
يه مدت با وکيل و حکم و.............
تلاش کرده بود باز هم با اونهمه پولي که به وکلا داده بود هيچ کاري نمي تونست انجام بده ؟!......
يه عُقده شده بود که جلوي نفس کشيدنش رو گرفته بود و تصميم گرفت
پشت بام مشترک مغازه ها را از مغازه دارها بگيره
تا بتونه حداقل بالاي مغازه ها رو از آن خود کنه
چقدر براي اين پشت بوم مشترک سگدو زده بود
نشد که نشد............................
و حالا مي خوان از خونه اي که خودش با زحمت خريده بودتش بيرونش کنند
صاحب ملک بالاخره به اون تهديد هميشگيش عمل کرده بود و اومده بود
خونه اي که 23 سال توش زندگي کرده بود رو ازش بگيرن
طناب را به قسمت بالاي آستانه در آويزان کرد حلقه اي محکم با گره اي کور درست کرد و سر خود را درون حلقه انداخت
چارپايه را به زحمت پرت کرد

بچه هاش دورجسد بی جانش جمع شدن ديگه دير شده بود
هق هق گريه زن بغض همه رو ترکوند   

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:57  توسط Dead symphoni  | 

سلام دوستان یه چیزی از کلود استبان خوندم برای شما هم نوشتمش

زمان چیست ؟ یک در آبی کم رنگ که بسته می شود . خاطره چیست ؟ سه بچه که بازی می کنند بدون نگاه کردن به من . ترس چیست ؟ قایقی لنگر انداخته در ساحلی خالی . خستگی چیست ؟ این تکه ی نیم خورده ی نان . مرگ چیست ؟ میزی که بر آن می نویسیم این عبارت های بی فایده را . عشق چیست ؟ میزی که بر آن می نویسیم تو دیگر این جا نیستی .....................

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:10  توسط Dead symphoni  | 

بايد بنويسمش شايد حالم بهتر بشه !................
وقتي اونقدر نفرين شده اي که حتي فالگير هم بهت ميگه : انگشتر طلسم شکن بگير از اون لوزي ها بگي بهت نشون مي دن .
حتي نمي تونه آينده اي که براي همه نامعلومه ولي حداقل خود فالگيره يه چيزهاي مزخرفي سرهم مي کنه و به همه مي گه
به تو بگه تا يه قوت قلب احمقانه داشته باشي
بعدش بگه: (اين طلسمه اينقدر تو زندگيت هست و اينقدر مشکل برات بوجود مياره که حتي نمي تونم آينده ات رو ببينم!............

وقتي به زندگيه واقعيم نگاه مي کنم
اونقدر نفرين شده ام که حتي جرات نمي کنم ارتباطي داشته باشم
با هر کسي ارتباطي برقرار مي کنم يه مشکلي يا يه گندي تو زندگيش پيش مياد
که باعث طرد شدنم ميشه !...........
وقتي نفرين شده اي و بدوني چرا و چجوري به اين درد افتادي !؟...............
اونقدر حس گناهکاري در تو شعله ور ميشه که به قول فروغ شايد :
من غريق وحشت خود هستم و حس دردناک گناهکاري ارواح کور و کودنم را مفلوج کرده است ..
اشکهام يکي پس از ديگري سرازير مي شن اينقدر با عجله که انگار يادشون رفته با همين چشمها داستان همه جا به نوبت سال سوم دبستان رو خوندم!............
..............................................................................................................
وقتي که مي خواي در 27 سالگي دوباره متولد بشي به خودکشي فکر مي کني رگهای دستت چنان خودنمایی می کنند که انگار هوس آدم رو برای دریدنشون دو چندان می کنند !...................حالت تهوع داري که تولد تو سالروز يه لذته چند دقيقه اي هست
پدر آن شب جنايت کرده اي شايد نمي داني؟!.................
که هميشه فکر مي کردي که يه گُهي بشي ولي هيچ پُخي نشدي!؟.............

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:7  توسط Dead symphoni  | 

وقتي اينقدر اين روزهاي تابستاني طولاني هستند و من عاشق تاريکي
همه پرده ها رو مي کشم و درها رو مي بندم که هيچ نوري بهم نرسه
هرجور شده اين نور لامذهب از يه گوشه اي يا يه سوراخي خودشو نشون مي ده!.......................
اونقدر تو تاريکي چشم مي دوزم و زُل مي زنم که چشمهام هر روز بيشتر از حدقه بيرون مي زنن
مي ترسم که مانند ديوونهء توي آرامش در حضور ديگران يه روز توي تختم خُشک بِشم و بميرم
صداي کلاغها رو مي شنوم انگار فهميدند وقت استِعمالشون از بدن من است.

تمرين سکوت مي کنم
سيگارهاي پشت هم که آتش مي کنم تازه مي فهمم ريه ام چه دودهايي رو موقع حرف زدنم از دست مي داده!.............
 
وقتي با سر درد هميشگي و دو عدد اگزازپام خوابم مي بره که زلزله اخير هم تختم رو مي لرزونه
ولي من با بي حسي باز مي خوابم
با صداي اين اس-ام-اس لعنتي از خواب مي پرم که : (مشترک گرامي به علت عدم پرداخت به موقع قبض فلان تاريخ تلفن شما قطع مي گردد . ام سي آي)
بلند ميشم که يه دوشي بگيرم شايد اين منفذهاي سلولي پوستم جاني تازه بگيرند تا بتونم بقيه روز را هم بگذرونم.............................
کيسه رو چنان روي پوستم مي کِشَم که کثافتها و چربيهاي پوستم مانند کرمهايي که به اندازه کرمهاي خاکي که وقتي بميرم دورتا دورم جمع مي شَن را روي پوستم مي بينم!
وحشت زده آب به پوستم مي زنم و خودم رو از اون سلول نمناک که بوي کرمهاي خاکي مي ده خارج مي کنم.............................
حوله رو به بدنم مي کِشَم تا خُشک بِشَم .
احساس مي کنم تَک تَکِ اعضاي بدنم رو جدا شده از جايي که به آن تعلق دارند لمس مي کنم!
صداي کلاغها را بلند و بلندتر مي شنوم !..................................
 


آقا من رئال جادويي نويس خوبي نميشم خودم مي دونم ها ولي براي دلخوشيه ديگه!........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:43  توسط Dead symphoni  | 

پشت ميز کارش نشسته بود
ميز که از دستگاهي که آنطرفتر روشن بود مي لرزيد دستانش را مي لرزاند
به يک برج بلند با رنگ قرمز فکر مي کرد به مرکز خريدي که چندروزيه انگار گلوش اونجا گير کرده بود
به چند پله اي که به زيرزمين مرکز راه پيدا مي کرد
مغازه اي زير پله اي و با اينکه کوچکترين مغازه مرکز
به نظرش بهترين مغازه بود
مجسمه هاي گچي و ظروف شيشه اي تمام ديوار مغازه را که پلاني شبيه ذوذنقه داشت را پوشانده بود

به نگاههاش فکر مي کرد
به تابلويي که عکس داخلش دو درخت را نشون مي داد که حالا روي ديوار درست بالاي سرش در جايي که نشسته آويزان است فکر مي کرد
صداي فرياد پسر را شنيد
انگار مي خواست يه چيزي بگه (چون قدرت بيان کردن نداره و هم درست نمي تونه بشنوه)
پسرک دستش رو گرفت رفتند توي راهرو
مرد را ديد که روي کاناپه لم داده بود و سيگار مي کشيد

مرد زيرچشمي نگاهي بهش انداخت
رفت در آشپزخانه و شروع به تهيه غذا کرد
پسر رفت پيش مرد در راهرو نشست
در حاليکه غذا درست مي کرد به مرد فکر کرد
صداي مرد : پس اين غذا چي شد ؟ اين بچه که از صدقه سر تو و خانواده ات ناقصه داره از گشنگي ميميره بيچاره چيزي هم که نمي تونه بگه!
به پسر فکر کرد
به اينکه هميشه فريادهاي ممتد مي کشيد و هميشه مريض بود
حس کرد ازش خسته شده !

چند روزي بود در مرکز خريد مغازه زيرپله اي درش بسته بود و چراغهايش خاموش
دلش براي صداي ناشناس تنگ شده بود
به ياد حرف ناشناس افتاد که گفته بود : ما رو حلال کنيد
ناشناس رفته بود و حس نفرت در او تکرار شد !.........................  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:10  توسط Dead symphoni  | 

هديه اي گرفتم مثل هميشه تا برسم خونه دارم فکر مي کنم به آدماي خونه در مورد اين چيز ناشناس چي بگم ؟!
(که از کي و چرا گرفتم؟!........)
با ترديد و دلشوره (خوب ميگم از همکارم يا از دوستم اشکال نداره که از اونا هديه بگيرم نه ؟!..........)
تمام فکر و ذکرم ميشه دروغ يا توجيه براي اين هديه مبتذل!........
به خونه رسيدم
موقع درآوردن کفشهام ترديد بيچاره ام مي کنه (بالاخره چي بگم ؟!..........)
وارد خونه مي شم به بابا که جلوي تلويزيون لم داده و داره اخبار سياسي نگاه مي کنه سلام مي کنم
به اتاق مي رسم
چراغ را روشن مي کنم
کسي توي اتاق نيست
يادم مي افته همه شون رفتند
ديگه کسي نيست براش دروغ و توجيه بيارم براي چيز ناشناسي که ازهر کسي گرفتم.............
چراغ را خاموش مي کنم به ياد اون شرايط و تشويش هاي احمقانه اش اشک مي ريزم
چقدر دلتنگم براي اون شرايط!...............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:36  توسط Dead symphoni  | 

در اتاق پذيرايي مبهم که نمي دانم صاحبش کيست ؟!....
روبه روي تلويزيوني خاموش در تاريکي روي کاناپه اي دراز کشيده ام و سيگار دود مي کنم
موناليزا درون قابي دست ساز که از کله هاي چوب به صورت کله و راسته به سبک آجرچيني به هم متصل شده اند با لبخندي که مشخص نيست لبخنده يا بي تفاوتيه مطلق و چه بسا لبخندي بغض آلود به من چشم دوخته است!
نبايد صدايي ازم دربياد فقط مي توانم در تاريکي سيگار بکشم و گرنه زن صاحبخانه مي آيد و کربلا به پا مي شه!
در انتظارم
در انتظار مردي که برايم يه بسته بهمن کتابي بياره
گفتم کتاب دارم کتاب خاکستر به خاکستر هارلد پينتر رو مي خونم که پر از نمايشنامه هايي با نثري عجيب و ديالوگهاي مبهم است.
اي واي خاکستر سيگارم ريخت
نمي تونم حرکت کنم چون سرو صدا ميشه
مجبورم مانند پينتر که دغدغه هاي ذهنيش رو روي کاغذ پخش کرده است
خاکستر به خاکستر بر روي لباسم پراکنده شون کنم
..........................................................................................
 دو کبوتري که بالاي پنجره لانه دارند تا وقتي من روي تخت دراز کشيده ام به سمت لانه شان نمي آيند
از پشت بام همسايه روبه رويي به طرز مبهمي به من چشم دوخته اند
دارند موقعيت امنيتي خود را تحليل مي کنند
وقتي از روي تخت بلند مي شوم
به سرعت به سمت لانه شان مي آيند و روي تخمهايشان که با تلاشي وصف ناشدني ازشون نگهداري مي کنند مي نشينند .
براي کشيدن يک نخ سيگار دُزدکي به آرامي پنجره رو بازمي کنم
صداي افتادن تخم کوچک کبوترها روي چارپايه
روح من خاکستر به خاکستر نابود مي شود .
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:3  توسط Dead symphoni  | 

امروز تمام وجودم گوش شده بود از در خانه که بيرون آمدم با عجله خود را به سر خيابون رسوندم
صداي بوق ماشين ها نشاندهنده شلوغي بود
توي اون سرما که صداي سوز برف رو مي شنيدم ايستادم تا اينکه صداي ترمز ماشين رو جلوي پاهام شنيدم
سوار شدم خيلي عجله داشتم
سرچهارراه توحيد که چراغ قرمزش پدر اعصابم رو درآورد
تا رسيديم اون طرف چهار راه که ديواري داشت با شيشه هاي شکسته بر روي ديوار که صداي شکستن رو در ذهنم تداعي مي کرد .
صداي برخورد ماشين  تمام وجودم رو لرزوند
از ماشين پياده شدم به دعواهاي دو راننده گوش دادم
صداي ترمز ماشين ديگري را جلوي پاهام شنيدم
اون هم پر از حرف و حديث بود همه را شنيدم
به مقصد رسيدم
اونجا ايستاده بود
جلو رفتم
شروع کرد به حرف زدن گفت و گفت
همه چيز را شنيدم که : چرا دير اومدي وحرفهايي در مورد عشق جديدش که دوستش داره ومي خواد باهاش ازدواج کنه !
هيچ نگفتم تا مي خواستم حرف بزنم صدام رو در نطفه خفه مي کرد وادامه مي داد حس کردم اين خصلت بد سکوت داره حس خرد شدن رو در من القاء مي کنه
تا اينکه حرفهاش تمام شد گفت : بريم
در سکوت قبول کردم
درماشين هي يادِ خاطراتش مي افتاد و نمي تونست جلوي خودش رو بگيره و با آب و تاب برام تعريف مي کرد
صداي خاموش شدن ماشين رو شنيدم
راننده تلاش کرد راهش بيندازه و در را باز کرد (طوريکه نيمه تنه اش روي فرمون ماشين با يک دست در بيرون و پاهايي روي زمين که سعي در کشيدن ماشين به سمت جلو داشتند )
صداي غرغرهاي راننده رو شنيدم که گلايه مي کرد
تا اينکه از همه معذرت خواهي کرد و پياده شديم
چند قدم پياده روي کرديم و او همچنان حرف مي زد تا اينکه همون ماشين يه کم جلوتر برامون نگه داشت و از ما خواست که سوار بشيم
سوار شديم
بعد حرفهاي راننده که: تازه همين امروز لامذهب رو داده بودمش تعميرو حالا اينطوري بازي درمياره
اون همش منتظر بود تا حرفهاي راننده تموم بشه و شروع به حرف زدن بکنه
راننده که انگار متوجه شده بود سکوت کرد و او بازهم ادامه داد
صداي دختر را که روي صندلي جلويي نشسته بود رو شنيدم که :قربون دستت داداش هرجا راه دستت باشه پياده مي شم !؟..........................
تا اينکه دوباره ماشين خاموش شد
با خاموش شدن ماشين صداي بوق ممتد ماشين ها و سبقت گرفتن هاي ماشين هاي ديگر و هياهوي ريز مردم که در هوا پخش مي شد به گوشم مي رسيد .
اين بار ديگه کاري از دست راننده ساخته نبود صداي در ماشين را شنيدم که باد مهلتي براي باز بودن بهش نداد
دلم مي خواست خودم رو از اين مهلکه اصوات خلاص کنم
نگاهش کردم در کنارمن ايستاده بود و همچنان لبانش مي جنبيند
مي خواستم چيزي بگم ولي انگار صدام در برابر اون همه هياهو و صداهاي مختلف تسليم شده بود
ازش خيلي فاصله گرفتم
صداي ترمز شديد ماشين آخرين صدايي که شنيدم
و نگاه متعجب او آخرين چيزي بود که ديدم.......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:33  توسط Dead symphoni  | 

البته خیلی خزعبل می دونم!..............................

از کنار هم مي گذريم
ولي ديگه نميشه از کنار نعش کش گذشت
نعش کش با اون ديالوگهاي تکراري که تداعي کننده زندگيِ شغليِ پر از تکرارش است
و از کنار هم گذشتن هاي ممتد.....................
دخترک با تمام عقده هاي زندگيش چنان غرق در احساس هايش است
که دور نمايي زيبا و افقي و کشيده جاده حتي به چشمش هم نمي آيد!..................
آري همه چيز کوتاه است............................
به زبان پسر همه چيز واقعي است
اي کاش حقيقتي حقيقتي در کار بود !...........................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط Dead symphoni  | 

سلام دوستان ببخشید من نبودم در یک مسافرت مبتذل با معاشرتهایی خاص به اصرار مادر حضور داشتم.

روز - داخلی

برق ها ۴ ساعته که رفته (هنوزم در این عصر باید دچار این مشکل مبتذل باشیم ) نه میشه موسیقی گوش داد و نه میشه کولر روشن کرد توی این گرمای ۲۰ درجه نه چیزی به ذهنم می رسه و نه دیگه چیزی نمی خوام بنویسم!همش گلایه اس گلایه کردن هم که دردی رو دوا نمی کنه!

گلایه از اینکه همه جا اعلام می کنن که مجموعه های تلویزیونی بدساخت نباید اجازه نمایش داشته باشند با هر هزینه ای که برای ساختشون متقبل می شوند ولی باز هم تلویزیون رو که روشن می کنی چرت و پرت به ما تحویل می دن !

شب-داخلی

وقتی شبها با زور فلورازپام (نخواستم بگم دیازپام که زیاد کلیشه ای نشه ) خوابت می بره

ساعت ۳ از خواب می پری و هیچ کار مفیدی برای انجام نداری چون همه خوابیده اند تو باید در سکوت یه جوری خودت رو سرگرم کنی .

پشت هم سیگار می کشی بازهم نوری در آسمان پدیدار نمیشه تصمیم می گیری یه کار طولانی مدت انجام بدی که وقتت بگذره !

بلند میشی وضو می گیری و س از مدتها نماز جعفر طیار می خونی  !

که حداقل ۲ ساعتی طول می کشه و انتهای نماز به غلط کردن می افتی که: این دیگه چه کاری بود کردی !؟..........................

ساعت ۵ شده دیگه آفتاب زده و نماز هم تمام شده بازهم بی حوصله دور خودت می چرخی !........

کتاب قصص الانبیاء رو باز می کنی و داستان زندگی حضرت آئم رو می خوونی که چقدر فرشته ها زور زدن تا آدم آفرید نشه !!......و خدا هی باهاشون لجبازی کرده (البته فکر کنم دارم کفر می گم چون لجبازی در هیچکدوم از صفات ثبوتیه و صلبیه باریتعالی ذکر نشده ) که : انی اعلم مالا تعلمون

من می دانم آنچه را که شما نمی دانید .

و حالا خدا می دونسته و این من شدم              فرزند آدم عجیب نیست !!!!.........

ساعت ۶:۳۰ است حالاوقت رفتن به محل کاره دیگه صبح شده .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:20  توسط Dead symphoni  | 

 
��http://samfonimordegan.blogfa.com